خواب واژه دست نیافتنی شده این روزها٬ کسانی که دلهره ورود به مجلس را دارند٬خواب هم ندارند! بعضی ها که دری به تخته ای خورده ناگهان برنده انتخابات شدند تا مدتها از خوشی خوابشون نمی بره٬کسانی هم این روزها نمی خوابند ٬چون می ترسند دقایقی خواب نتایج انتخابات را بر هم بزند٬ کسانی هم هستند که لابد دیشب از خوشحالی برنده شدن خوابشان نبرده٬ بعضی ها که از این به بعد نمی خوابند٬چون حالا حالاها کار دارند باید راه بیفتند و فخر بفروشند که دیدید ما مقبول افتادیم! اصلا خواب واژه قشنگی است می تونیم گاهی برای اینکه نفهمیم دنیا دست کیه خودمون رو به خواب بزنیم.مثل همان کسانی که رای ندادند و استدلالشون هم این بود مگر حکومت برای آنها به عنوان یک شهروند ارزشی قایل است؟ گاهی از خواب استفاده ابزاری تری هم می شه کرد٬مثلا وقتی می گویند این راهی که می ری آخرش مثلا دره است٬حالا که داری می ری به جهنم٬یی زحمت بقیه را اغفال نکن اما طرف خودشو می زنه به خواب!خواب خیلی قشنگه گاهی توش رویاهای رنگی هم می بینی٬گاهی هم کابوس داره.گاهی هم آدم مرض می گیره و همینجوری خوابش نمی بره!
آخرین بار که دیدمش از آن همه غرور و تکبر تقریبا چیزی باقی نمانده بود.خیلی سعی کرد مشکل مالی اش را پنهان کند٬اما من از چشم هاش فهمیدم.قبل از اینکه ترکش کنم یواشکی رفتم سر وقت شلوارش که به چوب رختی آویزون بود و یک چک پول۵۰ هزار تومانی تو جیبش گذاشتم.قبل از اینکه متوجه شود ترکش کردم.تقریبا تمام راه به او زندگی اش فکر کردم.گاهی بغض راه گلویم را می گرفت اما چنان قورتش می دادم که همراهم هانم متوجه نشوند.نزدیک به ۲۵ سال بیکاری عمری است اما لجبازی هرگز نگذاشت که غرور مخالفت با نظامی که دوستش نداشت٬او را وادار به کار کند. گذشته را که مرور می کنم تمام زندگی اش در خواندن کتابهای جوراجور گذشت.یک روز مثنوی مولانا می خواند و خط سوم شمس تبریزی بعد تنبور دست می گرفت و به شیوه صوفی ها ساعتها مقامهای تنبور را می زند و می خواند٬فردا دوباره به لاک خود برمی گشت و از پشت کتابخانه اش کتابهایی که لای نایلون سیاه و روزنامه پیچ شده بودند بر می داشت و دزدانه ورق می زد.آن روزها نمی فهمیدم "مارکسیست"بودن چه معنایی دارد٬وچرا او وقتی دوستانش را دور خودش جمع می کرد برخی نامها را با احتیاط بر زبان می آورد٬اما بعدها که بزرگتر شدم از کج خلقی روزگار با او و ظلمی که به او شده بود٬بیشتر فهمیدم.با همه عقایدی که داشت ٬اما برای دفاع از مام میهن شیشه های مسجد محله را شکست تا بگذارند داوطلبانه به جبهه برود.یادم میآید ۱۲ ماه خط مقدم در جبهه شلمچه از افسردگی اش و عقایدی که عزیز می شمردشان کم نکرد.اگرچه جبهه هم برایش نوستالژیک شد اما هرگز مانع از این نشد که با استفاده از سهمیه جانبازی و ایثارگری برای خودش شغلی دست و پا کند.او سالهاست که در اتاقش روبروی در حیاط و در میان کتابهایش که حالا بخشی از آن را برای گذران زندگی فروخته٬ نشسته است.برادر و خواهرش ازدواج کردند و خانه پدری را ترک کردند٬اما او همچنان چشم به در دوخته است.شاید چشمانش در انتظار ورود کسی است٬کسی چه می داند...
به قول معروف در بین جمعیتی که سالن دانشکده فنی دانشگاه تهران را پر کرده بودند جای سوزن انداختن نبود.انتخابات مجلس ششم نزدیک بود و دانشگاهها پر شده از شور و هیجان.ما هم که سرمون درد می کرد واسه میتینگ.از بخت بد که در دانشکده کوچک ما اتفاق های بزرگ نمی افتاد به همین دلیل تا فرصتی گیر می آوردیم سر از دانشگاه تهران در می آوردیم.خبر آوردند که مناظره ای قرار است بين "چریک پیر" يعني بهزاد نبوی و بادامچیان در دانشکده فنی دانشگاه تهران برگزارشود.مناظره برای ما که تشنه شنیدن تاریخ سیاسی کشور بودیم و هنوز تقسیم بندی های راست و چپ را به درستی نمی شناختیم چنان جذاب آمد که عطای سه ساعت يك درس چهار واحدي را به لقايش بخشيديم.زمان جلسه از موعد مقرر گذشته بود و چریک پیر هنوز روی پله ها به سئوالات دانشجو ها پاسخ می داد.هیچ وقت فرار او از حلقه دانشجوهایی که دوره اش کرده بودند و با هیجان می پرسیدند فراموش نمی کنم.از دم دانشکده فنی تا چهارراهی که از یک سو به دانشکده حقوق و علوم سياسي و از سوی دیگر به کتابخانه دانشگاه متصل می شد با تمام قوا دوید!

كمتر از دو هفته دیگر انتخابات مجلس هشتم برگزار می شود.دیروز شنیدم"چریک پیر"در دانشکده فنی دانشگاه تهران سخرانی دارد .از سرکنجکاوی بود یا حس خبرنگاري،رفتم تا تفاوت زمان را ببینم.از چریک پیر كه خبری نشد هيچ، مناظره محسن آرمین و محمد رضا ترقی هم درچنان فضای کم رمقي برگزار شد که باورکردنی نبود این همان فضای 8 سال پیش است.از سالن بیرون زدم درمسيري كه روزی "چریک پیر" با هیجان می دوید جوانک هایی آرام و بی خیال دود سیگارهایشان را به هوا می فرستادند،راستی آن همه شور و هیجان کجا رفت؟