امروز در مرکز همایش های بین المللی رایزن آقای خاتمی میزبان شخصیت هایی بود که اغلب آنها برای دوره ای روسای دولت در کشورهایشان بودند.مثل رومانو پرودی٬مری رابینسون٬بوندویک٬ژوسپین و کوفی عنان دبیرکل سابق سازمان ملل. بی شک کار بزرگی بود که برای اولین بار یک موسسه غیر دولتی این تعداد شخصیت های مطرح دنیا را دعوت کرد تا در کشوری که در سه سال گذشته به بدترین شکل چهره بین المللی اش در دنیا تخریب شده٬ حضور یابند.به خصوص که در این سه سال٬مورد سخت ترین تحریم ها قرار گرفتیم و علیه ما بی سابقه ترین بیانیه های بین المللی صادر شد. به برکت توسعه روابط خارجی ایران و در پیش گرفتن سیاست تنش زدایی در زمان ریاست جمهوری آقای خاتمی٬ مراودات تجاری ایران از ۱۰۶ کشور به ۱۷۸ کشور افزایش یافت اما امروز مجددا کاهش یافته است(البته آمارش را هم اعلام نمی کنند).بعد از پایان دوره ریاست جمهوری آقای خاتمی تا به امروز هنوز هیچ رییس جمهوری از کشورهای اروپایی به ایران سفر نکرده و به جز چند کشور فقیر که آن هم مشخص است٬به چه منظور به ایران می آیند مهمترین روابط خارجی خود را با کشورهای مطرح در دنیا از دست دادیم.اکنون آقای خاتمی دیگر رییس جمهور نیست.با این حال گفتمانی که او در سال ۲۰۰۲ به دنیا پیشنهاد داد و به "گفت و گوی تمدنها"شهرت یافت٬طرفداران پروپاقرصی در دنیا پیدا کرده است. با وجودی که ما از نزدیک در جریان هستیم که این موسسه از لحاظ مالی با کمترین امکانات اداره می شود چنان همایش آبرومندی برگزار کرد که باعث افتخار ایرانی ها شد.هرچند که صدا و سیمای معظم ایران با تنگ نظری پوشش های چند ثانیه ای از این مراسم داشت و نمایش این افتخار را از ایرانیان دریغ کرد٬اما امروز در دهکده جهانی نمی توان خبر را از مردم دریغ کرد٬چون همه دنیا می دانند آنکه در دل ایرانی ها جای دارد و سخنانش بر دل می نشیند٬کسی جز سید محمد خاتمی نیست.
پ.ن:می گم خوب شد به برکت این همایش رییس جمهورمون هم بی نصیب نموند و چشمش به جمال میهمانان آقای خاتمی روشن شد! عکسهاش رو می تونید اینجا ببینید.

این ماجرا واقعی است:
"آخرین آرام بخش را کورمال کورمال در تاریکی نور موبایلم از داخل جعبه قرص جدا کردم.نفسم به زور بالا می آمد،لیوانی که بالای سرم گذاشته بودم، به اندازه یک جرعه آب داشت که قرص را با همان یک جرعه بالا انداختم. اما تلخی آرام بخش اجازه خواب نمی داد. در تاریکی اتاق تنها نور گاه به گاه موبایلم که حکایت از رسیدن اس ام اس جدید می داد، کورسویی را در اتاق روشن می کرد.نگاهی به موبایلم انداختم، به جز چند احوالپرسی از دوستانی که ماه به ماه ندیدمشون،خبر خاصی نبود. Send box ام را دوباره چک کردم، تا مطمئن بشم آخرین پیامک هم رفته و پاسخی نگرفتم...کلافه شدم و شروع کردم... قسم می خورم که اگر به خاطر ... نبود هرگز حاضر نمی شدم به شما زنگ بزنم.در یک ماه گذشته تمام تهمت های شما را شنیدم و دم بر نیاوردم.اگر اعتراضی داشتم ترجیح دادم در فضای مسالمت آمیز و حفظ حرمت برخورد کنم." اس ام اس دیلیورد شد.از جا بلند شدم،اما مگه می شد از وسط اسباب بازی های دخترک که همه جای اتاق پراکنده شده است،حرکت کرد .اتاق تاریک،کج شده بود و زاویه دار.بغضی راه نفسم را گرفته بود ٬اما با تمام توان سعی کردم مانع جاری شدن اشکهایم بشوم...
موبایلم روشن شد..یعنی اس ام اس جدیدی رسیده...جواب داده: من متوجه منظور شما نمی شم! با خودم گفتم باید هم متوجه نشوید برای کسی که فقط خودش را می بیند و دیگران فقط ابزارهایی برای رسیدن به خواسته هاش هستند، باید هم متوجه نشوند که ممکن است کسی با حرفهای آنها تحقیر شود! مگر می شود همه جا نشست و بد گفت بدون اینکه یک لحظه درنگ کنی که آن طرف که اینجوری مورد حمله های شما قرار گرفته،ممکن است واقعا"گناهی نداشته باشد،شاید هم طرف آدم باشد! توضیح بعدی را به این مضمون می فرستم: شما به من تهمت زدید،کاری که من انجام ندادم،چه توضیحی دارید؟" پاسخ بعدی تکرار پاسخ قبلی است." موبایلم را خاموش می کنم...تنها سلاح دفاعی من اشک هایی است که مجال نمی دهد...چطور باید از خودم دفاع کنم؟
پ.ن:حکایت این بیت از شعر بی شباهت با مدرک دکترای کردان نیست...حالا از دو طرف می شود آن را تفسیر کرد!
امروز یعنی دیروز٬بعد از مدتها به سرم زد تا سری به تجریش بزنم و مقداری لباس پاییزی بخرم٬اما هرچه گشتم جای پارک برای ماشینم پیدا نکردم!ناگریز خودرو را مقابل بیمارستان شهدای تجریش ودر کنار یک الم با عنوان حمل با جرثقیل٬پارک کردم٬ پس از سیرو سیاحت در پاساژ تندیس در حالی که خوش خوشک به سمت خودرو می رفتم ناگهان با جای خالی اش روبرو شدم!منو بگی اولش فکر کردم از اثرات آلزایمر زود رسه که طبق معمول جای پارک ماشین را فراموش کردم اما هرچه به حافظه مبارک فشار آوردم باز دیدم که نه من همین جا پارکیده بودم! هاج و واج موندم که حالا چه کنم یهو دیدم افسر راهنمایی و رانندگی داره از اونجا می گذره٬طرف تا منو دید فهمید دنبال چی می گردم٬لبخندی حواله ام کرد و گفت"ماشینتون رو جرثقیل برد پارکینگ نیاوران!...وای حالا خرو بیار و باقالی بارش کن... این همه مدت زیر تابلوی پارک ممنوع پارک کردیم اتفاقی نیفتاد ٬نمی دونم کی دیروز نفرینم کرد که این بلا سرم اومد...با گردن کج رفتم پارکینگ نیاوران و با کمال تاسف و تاثر خودروی مبارکمون رو دیدیم که در گوشه کز کرده٬حالا بگذریم که ترمز دستی بالا بوده و این مسیر بیچاره روی زمین کشیده شده و باید بعد از خلاصی برم لنت عوض کنم٬اما چه کنم که برای ترخیص خودرو نیاز به پرداخت خلافی دارم...منم که یه خلافکار حرفه ای هستم...آمار برگه های جریمه ام را که ندارم هیچ٬ کلی هم چراغ قرمز و صحبت با تلفن همراه بدون دریافت برگ جریمه در کارنامه ام ثبت کردم...حالا ایها الناس به نظرتون چه خاکی بر سر مبارک بریزم؟!
دوستی دیروز بعد از مدتها زنگ زده بود که مطلبی برای یک ویژه نامه بنویسم موضوعی را طرح کرد که هم تمایلی به نوشتن درموردش را ندارم و هم کمی ذهنم را قلقلک داد.موضوع تولید دوباره پیکان اگرچه کمی خنده دار به نظر برسه اما در مناسبات بین دو تولیدکننده خودرو یعنی سایپا و ایران خودرو و جنگی که بین این دو شرکت برای رقابت و یا شاید بقای مدیریتی اتفاق افتاده٬هیچ بعید نیست که که در این گیرو دار پیکان هم دوباره تولید شود.دعوای جوانک تازه مدیر شده سایپا با منوچهر منطقی که سرو سری در قدرت دارد٬ هر آن امکان دارد که ارابه به موزه رفته را دوباره به خط تولید برگرداند.معلوم نیست در این اختلافات جوانک پیروز میدان است یا منطقی؟
۸۰ میلیارد تومان شاید برای دولتها که هزینه های میلیاردی برای راه اندازی یک واحد تولیدی در کشور می کنند٬ رقم زیادی نباشه اما نمی شه بی تفاوت از کنارش گذشت.این رقم فقط مربوط به یک واحد از ۷ واحدی است که به طرح توسعه نیشکر و صنایع جانبی معروف شد.داستان مربوط به ۱۸ سال پیش شاید هم بیشتر باشه.دولت سازندگی تصمیم گرفت به دلیل شرایط آب و هوایی استان خوزستان و تولید نیشکر در شمال خوزستان کارخانه تولید شکر و ۷ صنعتی که می تواند از نیشکر استحصال شود راه اندازی کند.اما امروز برای آن واحدهای راه اندازی نشده و میلیاردها پولی که هزینه شد و در نهایت صنعتی در این منطقه پا نگرفت٬ کسی پاسخگو نیست.یکی از این طرحها که بیش از ۸۰ میلیارد تومان برای آن هزینه شد و بنا به گزارش های رسمی سه بار توسط روسای دولت ها گذشته به عناوین مختلف افتتاح شد؛ واحد کاغذ سازی این مجموعه است که اینک به جز چند سوله به کارخانه ای متروکه تبدیل شده که در آن تولید وجود ندارد.هرچند واحد الکل سازی آن هم وضعیتی همین گونه دارد اما داستان کارخانه کاغد سازی آن خیلی غم انگیز است.کارخانه کاغذ سازی بعد از سه بار افتتاح و راه اندازی توسط بانک صنعت و معدن در نهایت با ۳۰۰ کارگر به راه می افتد.کارشناسانی که این کارخانه را راه اندازی کردند، می گویند ماشین آلات آن به صورت دست دوم از یونان خریداری شده ، که همان زمان هم ۲۰ سال از تکنولوژی روز دنیا عقب بوده.با این حال بانک صنعت و معدن بنا به دلایلی مثل خصوصی سازی؛ این کارخانه را به یک تاجر و واردکننده کاغذ می فروشد! وبقیه ماجرا هم که معلوم است.اولین قربانی ها کارگرها هستند.۳۰۰ کارگر بی پناه اخراج و کارخانه به حال خود رها می شود. دولت نهم کارخانه را از خریدار کاغذ پس می گیرد با ین حال هنوزسرنوشت این واحد تولیدی نامعلوم است.می گویند ماشین آلات آن به دلیل راه اندازی نشدن دیگرقابل استفاده نیست و بخش دیگری از قطعات این کارخانه در انبارهای گمرک در انتظار ترخیص پوسیده است... واقعا مرگ یک تولید خیلی غم انگیز است.