"بگذار صبورانه در باب هر چیز كه مورد اختلاف است بحث كنیم، اما نخواهیم كه بحث ما را به نقطه ی مطلقاً واحد برساند.
بیا بحث كنیم !
بیا كلنجار برویم !
اما سرانجام، نخواهیم كه غلبه كنیم و ديگري را مغلوب نمائيم !
و این غلبه منجر به آن شود كه تو نیز چون من بیندیشی یا به عكس
من و تو ، تو و من ، حق داریم در برابر هم قد علم كنیم.
حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید همدیگر را نپذیریم
بی آنكه قصد تحقیر هم را داشته باشیم.
بیا تصمیم بگیریم كه حركات مان، رفتارمان، حرف زدنمان، و سلیقه مان كاملاً یكی نشود.
و فرصت بدهیم كه خرده اختلاف ها، حتی اختلاف های اساسی مان باقی بماند.
و هرگز اختلاف نظر را وسیله ی تهاجم قرار ندهیم .....
بیا متفاوت باشیم !
تفاوت! نه براي رنجاندن و دامن زدن به اختلاف توام با تنفر، بلكه در جهت "تكامل" يكديگر كه يك تكامل فكري و عقلي همان تفاهم است
در این راه طولانی (كه ما بی خبریم و چون باد می گذرد) بگذار خرده اختلاف هایمان با هم، باقی بماند"
***
می خواستم تا مدتها ننویسم،اما چهار روز گذشته که با تعطیلات توام بود،فرصتی برای خلوت با خودم دست داد.کردستان بودم.رفتن به مکانهایی که هنوز طعم تلخ فقر،بیماری وتبعیض به جای سرما مغز استخوان را می سوزاند. چرا باید به جای اعطای حقوق اولیه زندگی، گزارش های رنگی منتشر شود ولی همچنان شاهد تبعیض قومی،مذهبی واعتقادی بود و دم برنیاورد.اگر چه سفر کوتاه بود اما ره آورد من هزاران چرای بی پاسخ است که می دانم برای مدتها ذهنم را درگیر خواهد کرد.
پ.ن۱: نوشتم که بگویم فردا شب یه عدد دیگر بر سالهای عمرم اضافه می شود. در آستانه این روز ٬غمگینم.دلم می خواست می توانستم چشم هایم را ببندم و آرزو کنم که هیچ وقت هیچ کس ناامید نشود. دلم می خواست آنقدر بخشنده بودم، تا کسانی را که دلم را شکستند، ببخشم و البته کسانی را که به نوعی ناراحتشان کردم، من را ببخشند.امسال بیشتر ازپارسال آماده رفتنم.ناامید نیستم٬ اما عهد بسته ام تلاش کنم،تعلقات دنیوی را بیشتر از خودم دور کنم تا هرچه خدا بخواهد...
پ.ن۲:متن بالایی هم ایمیل شده بود٬نمی دونم نویسنده اش کیه اما جالب بود با شرایط این روزها خیلی سازگار است!
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است.
"فروغ فرخزاد"
این هم مستنداتش:
http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=461337
نمی دونم چرا همیشه از بیژن زنگنه می ترسیدم،هنوز هم یه جورایی ازش می ترسم.در ترکیب چهره و صداش نوعی تحکم موج می زنه.هر وقت با اون هم صحبت شدم کلی ترسیدم.به خصوص وقتی سئوال می کنم احساس می کنم صدام می لرزه !به نظرم خلق و خوی نظامی ها رو داره.پدرم هم که نظامی بوده همینطوریه.وقتی بچه بودم از پدرم می ترسیدم چون چهره اش خشن و لحن صحبت کردنش مثل این بود که داره به سربازش دستور می ده.حتی الان هم از او می ترسم. واسه همین هر وقت با بیژن زنگنه قرار مصاحبه گذاشتم با ترس و لرز رفتم٬درست مثل امروز.بگذریم که پشت اون چهره ترسناک قلب مهربونی داره و البته کلی خاطرات شیرین برای شنیدن. اما امروز که رفته بودم برای مصاحبه یه روایت بامزه ای از دوران وزارتش تعریف کرد که برای دقایقی ترسم ریخت و خاطره اش را با خیال راحت گوش دادم!می گفت در یک دوره زمانی حدود سال ۸۰ که اختلاف نظر ایران با عربستان درباره بهای نفت بالا گرفته بود در وین که محل نشست اوپک بوده جلسه ای بین اعضای اوپک تشکیل می شه.اما هنوز نتیجه جلسه و جمع بندی مشخص نبوده که آقای زنگنه به علی النعیمی وزیر نفت عربستان پیشنهاد می ده که بیرون از محل اجلاس با هم صحبت کنند.آقای زنگنه می گفت وقتی بیرون آمدیم دیدیم خبرنگاران زیادی بیرون منتظر نتیجه جلسه هستند به همین دلیل به آقای نعیمی پیشنهاد دادم که با هم بگیم و بخندیم! که این کار موجب می شه تا قیمت نفت بالا بره چون خبرنگارها از آنچه دیده بودند اینگونه گزارش دادند که ایران و عربستان با هم به توافق رسیدند!