
شواهد نشان می دهد که میرحسین موسوی کاندیدای انتخابات دور دهم خواهد شد.این را می توان از اظهار نظرهای اطرافیان و حامیان اقای خاتمی به خوبی دید.اگر قرار بود میرحسین موسوی پاسخ منفی به ورود به عرصه انتخابات بدهد نیازی به حضور پررنگش در روزهای اخیر نمی دید و مثل سالهای قبل که هر بار زمزمه حضورش مطرح می شد به سرعت دفتر او اعلام می کرد که پاسخ او منفی است.اما چه اتفاقی افتاده که این روزها نخست وزیر سالهای سخت جنگ را مصمم به حضور و محک زدن خود در عرصه انتخابات کرده ؟ در نگاه اول چنین به نظر می رسد که اصرار سید محمدخاتمی به ترغیب مهندس موسوی برای ورود به عرصه انتخابات عامل اصلی است تا خاتمی فشار تقاضاها برای ورودش به انتخابات را به سوی گزینه دیگری هدایت کند.به این دلیل که "سید محمد خاتمی" ۸ سال قدرت را تجربه کرده و خود بهتر از هرکسی می داند که مسیر که او برای اصلاحات در پیش گرفته بود٬ هر ۹ روز با مقاومت گروه مخالف یک بحران را برای دولتش رقم زد و در نهایت ناکام ماند.به همین دلیل شاید یادآوری آن سالها "خاتمی" را برای تکرار آن تجربه ها نگران کرده است.نکته دیگر اینکه در صورت عدم حضور "خاتمی" اجماع اصلاح طلبان تقریبا غیر ممکن است.(انتخابات دور نهم)به همین دلیل خواست قلبی آقای خاتمی حضور میرحسین موسوی است.اگر به دیدارهای خصوصی "خاتمی" در دو ماه گذشته توجه کنید- به خصوص دیدار با ناطق نوری و هاشمی رفسنجانی- و پس از آن مطرح شدن "دولت وحدت ملی" این نتیجه بدست می آید که گزینه ای که منجر به تشکیل "دولت وحدت ملی" خواهد شد٬ همان "میرحسین موسوی" است.چه از همین امروز به خوبی پیداست که با ورود مهندس موسوی آرایش جبهه اصولگرا هم درهم خواهد ریخت.شاید این نتیجه توافقات پشت پرده این سه روحانی ذی نفوذ نظام است که منجر به این نتیجه می شود که مهندس موسوی دهه ۶۰ ناگهان نامزد انتخابات ریاست جمهوری شود و از سوی گروههای اصلاح طلب و جریان راست سنتی مورد حمایت قرار بگیرد.با این وجود این سئوال همچنان ذهن مرا مشغول کرده که مگر چه اتفاقی افتاده که باید" میرحسین" دهه ۶۰ رییس جمهور آخر دهه ۸۰ شود؟چه مزیتی در ایده های آخرین نخست وزیر ایران وجود دارد که ممکن است موجب اقبال نسل سومی ها به او شود.می گویند" مهندس موسوی در اقتصاد همان ایده ها را دارد که دولت احمدی نژاد دنبال می کند.اقتصاد دولتی امروز یادگار دوران مهندس موسوی است.در سیاست خارجی هم همواره جلوتر از مواضع رسمی نظام بوده و هیچ سنخیتی با سیاست تنش زدایی خاتمی ندارد.تنها نقطه مثبت میرحسین موسوی نزدیکی دیدگاههای او در سیاست داخلی به خصوص در عرصه فرهنگی و اجتماعی با آقای خاتمی است" این نمونه سخنانی است که این روزها از زبان خیلی از شخصیتهای سیاسی می شنوم.باید منتظر ماند تا "میرحسین"رسما"اعلام کاندیداتوری کند و دیدگاههایش را بعد از ۲۰ سال دوری از سیاست برای نسل سومی ها مطرح کند.
دیروز صبح در مرکز همایش های بین المللی رایزن خیلی ها برای شنیدن سخنان میرحسین موسوی و سید محمد خاتمی جمع شده بودند٬برخلاف جلسات دیگری که اصلاح طلبان هم فکر آقای خاتمی دور هم جمع می شدند در این جلسه تقرییا از همه گروه سیاسی یعنی اصولگراها و اصلاح طلبان میانه و اصلاح طلبان تندرو شرکت داشتند.چهره هایی مثل مرتضی نبوی در کنار محمدرضا خاتمی کمی آن سو تر مصطفی تاج زاده و پشت سر آنها اسحاق جهانگیری و حسین مرعشی نشان می داد که بالاخره یک پیوند مشترک را می توان بین آنها جستجو کرد.حضور کمال خرازی هم نشان می داد که نشست کمی فراجناحی است.وقتی عماد افروغ نماینده جنجالی مجلس هفتم در جایگاه سئوال از رییس جمهور سابق پشت تریبون رفت یاد مخالفتش با مصطفی پورمحمدی افتادم و اینکه از آن روز تا امروز تقریبا سه سال و نیم می گذرد. و چقدر تفاوت دیدگاه ! سید حسن خمینی و میر حسین موسوی هم در این نشست حضور داشتند با این تفاوت که سید حسن خمینی سخنرانی کرد و خاتمی و موسوی سکوت کردند.پیش از شروع مراسم خبرنگارها در گوش هم پچ وپچ می کردند که آیا این جلسه محلی برای اعلام رسمی کاندیداتوری یکی از این دو نفر -میرحسین موسوی و خاتمی- است؟هر کدام تحلیلی داشتند.برخی ها به دیدار اخیر آقای خاتمی با رهبری اشاره هایی داشتند و معتقد بودند که امروز تکلیف همه این ابهامات روشن می شود٬اما بعد از خروج میر حسین موسوی از سالن و سکوتی که او تا لحظه سوار شدن بر پراید سفید رنگی که او را به سرعت از رایزن دور کرد٬نامیدی بر خبرنگاران مستولی شد.حالا همه دنبال این بودند که خاتمی را به سخن گفتن وادار کنند٬اما آقای خاتمی هم تقریبا حرفی نزد.یکی در این هیاهو در حالی که "سید" دودستی عمامه اش را چسبیده بود تا زیر فشار خبرنگارهایی که دورش حلقه زده بودند از سرش نیفتد٬پرسید: می خواهید دقیقه ۹۰ اعلام کاندیداتوری کنید ؟ او هم در پاسخ به مزاح گفت:مگر می خواهم فوتبال بازی کنم! خاتمی که سالن را ترک کرد دوباره همه ابهام ها باقی ماند.ما ماندیم و تحلیل هایمان و اینکه بالاخره چه خواهد شد.بعد از پایان مراسم حالا بازهم روبروی در ورودی شلوغ بود و بازار مصاحبه ها داغ.از آقای میردامادی پرسیدم:اگر آقای مهندس موسوی کاندیدا شود مشارکت چه برنامه ای دارد؟او با قاطعیت جواب داد:حمایت می کنیم.وقتی مرکز همایش های رایزن را ترک می کردم به دوست و همکارم خانم حق بیان گفتم:امروز مثل اینکه بین طرفداران مهندس موسوی و خاتمی دوستی برقرار شده بود٬ظاهرا کسی اختلاف نظر نداشت٬تا فردا چه پیش آید!
۲- امروز با "دکتر بهمنی"وقت مصاحبه داشتم.اگرچه در حاشیه جلسات هیات دولت چند برخورد مختصر با رییس کل جدید بانک مرکزی داشتم اما تصوری درباره شیوه کار،عقایدش در حوزه اقتصاد نداشتم،مهمتر از آن نمی تونستم درباره برخوردش با خبرنگاران قضاوت کنم.امروز وقتی اتاق رییس کل بانک مرکزی بیرون آمدم به همکارم گفتم حالا می تونم با خیال راحت از او دفاع کنم.چون اگر تا به حال این قضاوت درباره محمود بهمنی رایج بود که او تابع سیاستهای دیکته شده دولت است حداقل درمصاحبه با من نشان داد که پیش از آنکه تابع سیاستهای دیکته شده باشد،به فکر بازگرداندن جایگاه از دست رفته بانک مرکزی در اقتصاد ایران است.امیدوارم موفق باشد.(این اولین بار است که از یک مسئول در دولت نهم تعریف کردم!)
۳- 
در جلسه چهارشنبه هیات دولت هرکاری کردم تا وزیر نیرو جواب سئوالم را بده٬نشد!این عکس را مهر همان لحظه گرفته!
دیروز مجددا به دانشگاه شهید بهشتی رفتم.خودم خنده ام گرفته بود که در هفته جاری برای دومین بار پشت در اتاق شرافت جهرمی سبز شدم! این بار نامه ای داشتم که فکر می کردم با دیدن آن نامه جواب رد نمی دهد٬اما به منشی اش پیغام داد- درحالی که من هم می شنیدم- که"بگویید من نظری ندارم!" دست از پا دراز تر برگشتم.همانجابا خودم عهد بستم که باید این گفت وگو را بگیرم!فعلا دارم بر روی پروژه های دیگری کار می کنم٬امیدوارم نتیجه بدهد! اما یک ملاقات کوتاه هم دیروز در مقابل دانشکده اقتصاد دانشگاه شهید بهشتی داشتم."دکتر حسین نمازی"مردی که تنها نماینده تفکر چپ در دولت اول آقای خاتمی بود. داشت سوار ماشینش می شد که به او رسیدم.برای او هم البته یک نامه داشتم که قبلا فاکس شده بود اما به دستش نرسیده بود.عجله داشت که برای جلسه ای برود با این حال وقت ملاقات برای هفته بعد هماهنگ شد.امیدوارم این یک عملی بشه.وقتی گفتم چرا اینقدر حضور کمرنگی دارید و هیچ کدام از همکاران سابق شما از شما خبر ندارند٬خیلی بی تفاوت جواب داد:" آنها لطف دارند" فکر می کنم نمازی حرفهای زیادی برای گفتن دارد٬در تمام چهار سال دولت اول آقای خاتمی تنها بود.اگرچه همفکرانش در وزارت اقتصاد او را یاری می کردند(مثل پرویز داودی) اما در دولت٬ وزیر تنهای کابینه بود.جنسی بود که با دولت اول جور نبود.یک بار از آقای خاتمی درمورد نمازی پرسیدم٬بااحترام خاصی گفت"آقای دکتر نمازی مرد بسیار نجیبی است٬به دنبال واقعیت ها باشید و نه تقابل تفکرات چپ و راست در اقتصاد آن دوره"
چند وقتی بود که تصمیم داشتم نامه " حسین نمازی " را که مدتها در کیفم این طرف و آن طرف می بردم به دستش برسانم اما فرصتی پیش نمی آمد.امروز با دوست خوبم زهرا رفته بودیم دفتر آقای جهانگیری برای گفت و گو ٬اما با ورود آقای مرعشی کار ما نیمه تمام ماند .به زهرا گفتم حالا که وقت اضافه داریم یه سر بریم نامه دکتر نمازی را به او برسانیم. اگر هم دانشگاه نبود حداقل می تونیم روز حضورش را بپرسیم.ضمن اینکه من خیلی دلم می خواهد دکتر شرافت جهرمی را ببینم.عزممان را جزم کردیم و پرسان پرسان از دفتر دکتر شرافت سر درآوردیم.حالا مونده بودیم که چطور با ایشان روبرو شویم.برای ما که در تمام سالهایی که کارکردیم همیشه نامی از دکتر شرافت را شنیده بودیم روبرو شدن با چنین شخصی که به اعتقاد خیلی ها "پدرخوانده" اقتصاد ایران است کار آسانی نبود.بعد از کلنجار رفتن با منشی او که بیشتر سین جیم می کرد تا وظیفه منشی گری٬خانم منشی وارد اتاق دکتر شرافت شد.ما که پشت درایستاده بودیم مکالمه را شنیدیم که دکتر شرافت گفت بگو من نمی خواهم آنها(ما) را ببنیم.خانم منشی که دیده بود ما خیلی اشتیاق داریم بیرون آمد و گفت دکتر تقاضای شما را نمی پذیرد اما چند دقیقه دیگر از اتاقش برای خواندن نماز بیرون می آید می توانید در مسیر با او گفت وگو کنید.ما هم منتظر ماندیم.سرانجام"پدر خوانده"از اتاقش بیرون آمد.با دیدن ما اصلا تعجب نکرد.فقط پرسید چه می خواهید؟ما هم توضیح دادیم.از ما اصرار و از او انکار.سرانجام در حالی که وارد آسانسور می شد به آخرین تقاضای ما چنین پاسخ داد" به کسانی که شما را برای گفت وگو با من فرستاده اند بگویید٬ من۳۰ سال است سکوت کرده ام و حرف نزده ام "زهرا فوری گفت"ولی آقای دکتر آیا فکر نمی کنید امروز وقت انتشار آن اسرار رسیده؟ او خطاب به ما در حالی که در آسانسور بسته می شد گفت:"روز به خیر" در آسانسور که بسته شد.نگاه من و زهرا به هم خیره ماند.زهرا می گفت یکی نیست بگه آخه مرد حسابی می خواهی این همه تجربه را با خودت کجا ببری؟بالاخره باید یک روز این حرفها را بزنی.راست می گفت.در طول مسیر بازگشت تمام ذهنم درگیر این موضوع بود که "دکتر شرافت جهرمی" که در واقع تئوریسین اقتصاد چپ محسوب می شود و امروز افرادی همچون پرویز داودی یا حسین صمصامی تبلور اندیشه های او هستند٬ کی قرار است سکوت خود را بشکند.
فکرمی کنم آغاز سال ۲۰۰۹ مثل عبور از بحران بود.شاید هم مثل تب بود٬یا یه کابوس وحشتناک.امروز صبح که بیدار شدم احساس سبکی کردم.احساس می کنم با یک عالمه انرژی٬می تونم گذشته ها را فراموش کنم و همه چیز را از نو بسازم.هیچ وقت برای شروع دیر نیست.
من هم امروز همزمان با سال نو میلادی دوباره متولد شدم! در نخستین روز این سال باید آرزوهای خوب و بزرگ برای همه دنیا داشت پس آرزو می کنم که ۲۰۰۹ سال بدون جنگ و خشونت برای تمام دنیا باشه.هیچ خونی به ناحق ریخته نشه.دعا می کنم در این سال دیگه هیچ خونه ای بر سرصاحبانش آوار نشه و هیچ دری بر نا امیدی بسته نشه.سال نو میلادی را به همه دوستانم درخارج از ایران تبریک می گم!"
۱)همه فکرم را جمع می کنم روی صفحه مانیتور که گزارش بنویسم٬ اما نمی تونم.سردرد امانم را بریده ولی سعی می کنم لبخند بزنم تا کسی نفهمد که در دلم چه آشوبی به پا است.خودم می فهمم عصبی شدم.حوصله هیچ کس و هیچ چیز را ندارم.روزی هزار بار ایمیل هایم را چک می کنم.وسواس گرفته ام.تا امتحانم کمتر از یک ماه فرصت دارم اما هیچی نخوندم.فقط کتابهایم را حمل می کنم آنهم هر روز از خبرگزاری تا روزنامه.
۲)فضای خبر و خبررسانی هم استرس آور شده.تمام کارهام روی هم جمع شده و به حد انفجار رسیده.صبح وقتی از خونه بیرون زدم با پلیس سر چهارراه کالج دعوام شد.بی خودی!بعدش هم اون شماره من را برداشت! تو دلم گفتم به جهنم! خودم را هیچ وقت اینقدر خشن ندیده بودم.
۳)صبح مدیرعامل خبرگزاری منو به دفترش احظار کرد.اگرچه کلی از کارهام تعریف کرد و بابت چند خبر تشکر کرد اما دست آخر گفت:چرا اینقدر کم کار شدی؟ بغضم گرفته بود.چرا من اینجوری شدم؟
۴)بعداظهر با مدیرمسئول روزنامه جلسه داشتیم.روی صحبتش هم من بودم.حواست کجاست؟
۵)دلم می خواست می تونستم موبایلم را از بالای برج میلاد به پایین پرت کنم.
۶)دیشب رفته بودم نشست بنیاد باران که با حضور آقای خاتمی برگزار شد.فهمیدم تمام خواسته هام را آقای خاتمی پیگیری کرده٬از جمله دکتر حسینی که قول مساعد داد.اما وقتی سالن را ترک می کردم به جای اینکه خوشحال باشم٬غمگین بودم!
۷)شاید دیدار با آقای مهندس موسوی هم به زودی انجام بشه. حتما دیدار به یاد ماندنی خواهد بود که فقط برای همین یک مورد انگیزه دارم.
۸)یک عالمه کار ماهنامه صنعت وتوسعه رو دستم مونده٬خدایا یعنی کسی هست به من انگیزه کار کردن بده؟
۹)دیشب خواب دیدم سرطان خون گرفتم.هم خوشحال بودم و هم ناراحت.ناراحت از اینکه کلی کار نیمه تمام دارم و خوشحال از اینکه بالاخره راحت می شم!
امروز به این نتیجه رسیدم که من مامان خوبی برای "نگار" نبودم٬چون آشپز خوبی نیستم.وقتی سر میز شام زیر چشمی دیدم داره با غذاش بازی می کنه یهو عصبانی شدم و گفتم چرا با غذا بازی می کنی؟ طفلک انتظار نداشت که اینجوری بهش پرخاش کنم٬زد زیر گریه...اشک هاش مثل مروارید پایین می ریخت.دلم سوخت اما می خواستم کاراکتر یه مامان سخت گیر را هم حفظ کنم بعد با استدلال های دنیای خودش جوری که من ناراحت نشم گفت:"آخه می دونی چیه٬مامانها غذاهاشون خوب نیست.دست پخت خاله مهدکودکم خیلی خوشمزه است.دست پخت اقای رستوران هم همینطور" حالا تصور کنید آن ژستی عصبانی که من اون لحظه گرفته بودم با این حرف ها چه تغییری کرد؟...زدم زیر خنده!

پ.ن:بیخود نبود که آقای رییس جمهور موقع بازدید از نمایشگاه مطبوعات امسال نیم ساعت در غرفه آشپزی سپری کردند٬ لابد حکمتی داشته! فکر کنم لازمه من هم یه سری به کتابهای آشپزی بزنم٬شاید فرجی بشه!
این روزها از این طرف و آن طرف خبر می رسه که دوستان مطبوعاتی لطف کنند و مسایل شخصی یا حاشیه های کاری خود را در وبلاگ طرح نکنند!ما هم که به قول معروف گردنمون از مو نازک تره٬هرچی بگن گوش می کنیم! البته شاید یک بار برای همیشه لازم باشه که بنویسیم! که ای کسانی که از طریق وبلاگ جماعت مطبوعاتی قصد تخریب افراد یا زبونم لال اقدام علیه امنیت ملی و از این جور حرفها را دارید٬بدانید و آگاه باشید ما دم به تله شما نمی دهیم...خیلی کوبنده بود٬نه؟
پ.ن:می گم اگه قراره حاشیه و یا به تعبیر دوستان مسایل شخصی را اینجا ننویسیم٬پس چی بنویسیم؟بهتر نیست تخته کنیم بره؟مثلا دیروز کلی حاشیه برای نوشتم داشتم٬یعنی باید خفه بشم!