تبليغاتX
روزگار
روزگار
نوشته های یک روزنامه چی
یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387
یک مرگ دیگر

سرم را تا جایی که در توانم هست تو بالشم فشار می دهم که خوابم ببرد که لرزش گوشی موبایلم زیر بالش منو پس می زند.کورمال٬کورمال متن پیامک را که به پینگلیش نوشته شده می خوانم"عزیزم بیداری؟" دلم هری می ریزد٬یعنی چه اتفاقی افتاده که دخترعمه کوچولوی من(البته ۲۱ سالشه) بعد از مدتها پیامک فرستاده.حوصله تملق ندارم٬خیلی ساده می نویسم"اره" پیامک بعدی روشن تره"از "زندایی گیتی(زن عموی من) خبر داری؟" حالا دیگر دلشوره ام تبدیل به واقعیت می شود.درست حدس زده بودم٬بازهم خبر مرگ...همیشه در مواجهه با اخباری که بوی مرگ می دهند اولین واکنش عصبی من سر درد است.سردردی که باید تا آخرین دقایق روز تحملش کنم.ساعتی بعد لباس پوشیده و جلوی آیینه ایستاده ام.رنگم پریده و لباس مشکی به تنم زار می زند.تا به کرج برسم هزار بار خودم را در آیینه می بینم تا مطمئن باشم که آنچه می بینم واقعیت دارد.چشمهای قرمز و ورم کرده عمویم اولین تصویری است که می بینم .بغلش  که می کنم سرم تیر می کشد و جیغ های ممتد دخترعموی کوچکم که مرا صدا می کند"خاطره دیدی چه بلایی سرم اومد..."

زن عموی من خیلی شاد و پرانرژی بود.گاهی لبخندهاش تبدیل به قهقهه می شد که طرف مقابل را به خنده وا می داشت.با من که به پرانرژی بودن معروفم٬خیلی دمخور بود٬اما هیچ وقت فرصت پیدا نکردیم یک روز کامل باهم باشیم وگپ بزنیم.روابط فامیلی ما با عمویم تا یادم می اید سرد وبی رمق بوده.هر دو برادر(پدرم و عموم) همیشه از هم توقع داشتند٬ اما هیچ وقت برای هم قدمی برنداشتند.به همین دلیل خیلی کم زن عمویم را می دیدم. اما همان فرصت های کم وبا فاصله کافی بود که مجذوب رفتار و صحبت هاش شوم. او بگوید و من همیشه شنونده باشم.دوستش داشتم٬نه به خاطر اینکه زن عمویم بود٬بلکه به این دلیل که دوست خوبی بود که هیچ وقت فرصت نشد کشفش کنم.

+ نوشته شده در 23:26 توسط خاطره وطن خواه.
شنبه بیست و ششم بهمن 1387
سوتفاهم معانی

چند روزی هست که می خوام یه چیزی رو بنویسم اما هر دفعه بنا به دلایلی نمی تونم.دیشب داشتم یه فیلم از زندگی" ارنستو چه گوارا " می دیدم.یه جایی چه گوارا به پارتیزان های جدیدی که به گروهشون می پیوندند می گه:" از اسلحه ات مثل دوست دخترت نگه داری کن" جا دیگه ای خطاب به پارتیزانها می گه:"یک پاتیزان باید قبل از هر چیز عاشق باشه،همانطور که من هستم؛عاشق عدالت و انسانیت" این دو جمله از این فیلم را خیلی دوست داشتم.به خصوص که منو یاد کسی انداخت که مدتی است به خاطر یه سوتفاهم رابطه ام با او تیره و تار شده.هرچند که خودم را به خاطر زود تصمیم گرفتن مقصر می دونم اما شاید ربط این دو جمله "چه گوارا" با اون دوستی که دیگه جوابم را هم نمی دهد، این باشه که گاهی ابزارهای نوشتن معانی دیگری دارند؛کاش بیشتر به معانی توجه کنیم،همین!

+ نوشته شده در 23:33 توسط خاطره وطن خواه.
دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
نوربخش

صبح وقتی ساختمان ایدرو را ترک می کردم٬با خودم این جمله را بلند بلند تکرار کردم که "چه خوب شد که مسئولیت ویژه نامه ششمین سالگرد مرحوم دکتر نوربخش رییس کل فقید بانک مرکزی را پذیرفتم که باعث شد هم پای صحبت های دکتر کمیجانی بنشینم و هم دکتر نواب را بعد از مدتها ببینم."هردو کلی اطلاعات بسیار جالب از زندگی و افکار دکتر نوربخش دراختیارم گذاشتند که با وجود اینکه در دوره رییس کلی مرحوم نوربخش گاهی به حوزه بانک مرکزی سرک می کشیدم و از اخبار این حوزه بی اطلاع نبودم٬اما موضوعاتی که این دو مدیر باسابقه اقتصاد ایران مطرح کردند٬برایم تازگی داشت.کاش بابی باز می شد که خبرنگاران حوزه بانک بیشتر از افکار اقتصادی و سوابق کاری دکتر نوربخش اطلاع پیدا می کردند٬آنوقت همه چیز روشن تر می شد.البته من نهایت تلاشم را به کار می برم که حقایق زندگی کاری این مدیر موفق اقتصاد ایران را آشکار کنم٬به خصوص در حوزه اختلافاتی که در اواخر عمر با وزیر وقت امور اقتصادی و دارایی داشت.{هرچند که دکتر نواب قصد تدوین کتابی درباره مرحوم دکتر نوربخش را دارد}زیرا برخی ها دوست دارند از حافظه فراموش کار مردم استفاده بهینه کنند و افکار دیگران را به نام خود ثبت کنندبه همین دلیل نباید این موضوعات فراموش شوند.اینجاست که ذهن کاوشگر خبرنگاران باید همیشه مترصد باشد و سر بزنگاه آنها را اعلام کند.اگرچه متاسفم که بگویم من هم در این رابطه کوتاهی کردم.باید اردیبهشت و خرداد امسال٬که موضوعاتی چون کاهش نرخ ارز و نرخ بهره به اوج اختلاف نظرها رسیده بود٬حقایقی که امروز می دانم را می نوشتم.دکترنواب دوست صمیمی دکتر نوربخش بوده به طوری که آخرین ساعات عمر مرحوم نوربخش با هم بودند.او امروز از فشار کاری که در آخرین سال زندگی مرحوم نوربخش وارد شده بود روایت های بسیاری برایم تعریف کرد.او می گفت"شش ساعت قبل از مرگش در حالی که داشتیم کنار ساحل با هم قدم می زدیم(مرحوم دکتر نوربخش در تعطیلات نوروز ۸۲ در نوشهر و براثر نارسایی قلبی درگذشت) به من گفت"از اینکه  ابتدایی ترین موازین علمی و پیش پا افتاده ترین روشهایی که برای اقتصاد کشور ضروریست٬را نمی توانم تفهیم کنم٬خسته شده ام." کاش نوربخش امروز زنده بود و می دید که برخی ها تنها از سر لجبازی با او حاضر به پذیرش تصمیمات اش نبودند٬چه امروز چنین می کنند که آنزمان ساز مخالفش را می زدند!

                   

پ.ن:کم کم فکر می کنم اینجا داره تبدیل به دفترچه خاطرات می شه٬دوست ندارم که خاطرات روزانه ام را اینجا بنویسم٬اما به دلیل اهمیت موضوع(البته برای من)ناچار شدم امروز هم روزنوشت کنم!

+ نوشته شده در 22:53 توسط خاطره وطن خواه.
یکشنبه بیستم بهمن 1387
روز خوش شانسی

امروز اگر روز شانس خیلی ها بود،حتما روز شانس من نبود.اگرچه از عجایب روزگار بود که راس ساعت مقرر بدون ثانیه ای کم یا زیاد به قرار مصاحبه که دفتر آقای سعیدلو بود،رسیدم،اما خوش شانسی من گویا بعد از خروج از دفترمعاون اجرایی رییس جمهور تبدیل به بدشانسی،آنهم از بدترین نوعش رسید.داشتم از اینکه نتیجه مذاکرات(به دلیل رقابت تنگاتنگ مطبوعاتی ویژه نامه های پایان سال از ارایه جزییات معذورم!) ثمر بخش بوده،تند و تند تلفن می زدم و گزارش می دادم که اول از همه پلیس شماره ام را برداشت؛ دقایقی بعد نزدیک بود به طرز وحشتناکی تصادف کنم،به ترافیک سنگین سئول برخورد کردم و با نیم ساعت تاخیر به قرار مصاحبه بعدی رسیدم و از همه قشنگ تر اینکه هنگام پارک خودرو،سیم براکد(که نمی دونم چی چی هست؟!) در رفت و ماشینم در حالت دنده عقب باقی ماند.حالا من مانده بودم و جمع کردن این همه خوش شانسی.تلفن همراهم مدام زنگ می خورد اما هیچ کدام خبر نمی دادند که امداد خودرو در راه است.یکی می گفت بدو برس که دیر شد الان آقای خاتمی رسما اعلام کاندیداتوری می کند.دیگری می گفت که من منبع آگاهم! و خبر کاندیداتوری "قالیباف" رو اینجوری بنویس. یکی می گفت"خانم وطن خواه قرار مصاحبه تون کنسله" و همینطوری بدشانسی.از همه بدتر وقتی بود که با کلی شرمندگی در حالی که ماشینم درست مقابل دفتر آقای دکتر نواب خراب شده بود،زنگ زدم و عذرخواهی کردم که نمی توانم مصاحبه را انجام بدهم.بعد من مانده بودم و استرس کار که باید امروز انجام می دادم.قرارهای بعداظهر که شامل مصاحبه با دکترشریف زادگان و تماشای فیلم"درباره الی" بود را به هم زدم و همینطور زل زدم به ترافیک ولی عصر.امداد خودرو رفته بود که نیم ساعته قطعه مربوطه را تهیه کند و با خود بیاورد اما آوردن قطعه همان و ماندن من به مدت 6 ساعت روبروی خیابان جام جم همان.شاید 6 ساعت وقت کم داشتم تا آخرین سخنرانی مرحوم دکتر نوربخش راچندبار بخوانم.به اندازه همان 6 ساعت هم فکر کردم؛البته به انتخابات و وقایع روز.اما فکر بازیگوش گاه همراه با نگاه ؛ به پیاده روهای ولی عصر کشیده می شد که جریان زندگی را به من یادآوری می کرد.هوا که تاریک شد،درحالی که چراغهای رقصان ماشینم بر پشت جرثقیل دور می شد، سوز سرمای زمستان به من یادآوری کرد که هنوز زندگی جریان دارد و پیاده راه افتادم.

+ نوشته شده در 23:7 توسط خاطره وطن خواه.
جمعه هجدهم بهمن 1387
تردید
این روزها خیلی ها نسبت به خیلی کارها تردید دارند.تردید از اینکه راهی که می روی به قول معروف به "ترکستان" نباشه (البته جسارت به ترک ها نباشه این ضرب المثل بود).این تردید داشتن لحظه به لحظه در تمام تصمیم گیری ها همراه است.من هم تردید دارم.نسبت به خیلی آدمها و خیلی کارها...اما با تردید زندگی می کنم٬شاید چاره ای جز این نباشد.

+ نوشته شده در 9:43 توسط خاطره وطن خواه.
دوشنبه چهاردهم بهمن 1387
تا فردا
نمی نویسم تا فردا که به انتظارها پاسخ دهی

+ نوشته شده در 16:28 توسط خاطره وطن خواه.
چهارشنبه نهم بهمن 1387
اندر حکایت بودجه 88

به سلامتی و میمنت دولت فخیمه آخرین بودجه اش را هم دیروز به مجلس برد و امروز هم برای خبرنگاران حوزه اقتصاد کلان رونمایی کرد.نکته جالب در این بودجه اینه که موسسات غیر دولتی و اشخاص حقیقی - بخوانید نورچشمی- دارای ردیف بودجه شدند.یکی اش آقای حمید مولانا مشاور رسانه ای آقای رییس جمهور است که تابعیت آمریکایی دارد.ایشان که ساکن آمریکا بوده٬ اما رد حال تردد به ایران است٬آنهم دائما"از بودجه سالانه کل کشور پول دریافت می کنند! آقای ممبینی معاون بودجه سازمان برنامه سابق در واکنش به سئوال خبرنگاران در این رابطه اظهار فرموند که" آقای مولانا بسیار بسیار پژوهشگر مهمی است و کارهای ایشان برای کشور مفید است به همین دلیل برای موسسه ایشان ردیف بودجه در نظر گرفته شده!" یکی دیگر از بخش هایی که چشممان به جمال مبارکشون در بودجه ۸۸ روشن شد خبرگزاری مهر بود که امسال برای اولین بار در بودجه صاحب ردیف مستقل شدند.مبارک شون باشه انشالله ما که بخیل نیستیم!بقیه هم که از قبل بوده مثل موسسه آقای مصباح(پژوهشکده مهدویت) که دیگر حرفی درباره شان نداریم! با توضیحاتی که آقای ممبینی داد امیدوارم که سال آینده به سلامت بگذرد چون یارانه حامل های انرژی در بودجه حذف شده یعنی همه چیز از بنزین گرفته تا آب و برق و گاز و... آزاد است.اما یک نکته خیلی جالب انگیز که امروز متوجه شدم اینکه ارز حاصل از صادرات گاز در بودجه های سنواتی منظور نمی شود حالا نمی دونم از قبل هم همین بوده یا فقط امسال اینجوریه.اگه اینجوری باشه معلوم نیست که گاز که صادر می شه ٬پولش کجا می ره؟

+ نوشته شده در 16:23 توسط خاطره وطن خواه.
شنبه پنجم بهمن 1387
یک حاشیه از همایش کیش

دیروز با وزارت اقتصاد برای شرکت در همایشی به جزیره کیش رفته بودم.موضوع همایش اگرچه حول محور بحران اقتصادجهانی بود، اما هدف اصلی دعوت از سرمایه گذاران ایرانی کشورهای حاشیه خلیج فارس بود.در واقع وزارت اقتصاد می خواست با این همایش به این سرمایه گذاران بگوید که به ایران بیایید ، ما به شما تسهیلات می دهیم ، راه را برای سرمایه گذاری شما هموار می کنیم و یا کی گفته ما درجه ریسک سرمایه گذاری مون بالاست؛ مگه ندیدید که همین امارات براثر این بحران چه بلایی سر اقتصادش اومد و از این جور حرفها.سخنرانهای همایش  هم از وزیر اقتصاد گرفته تا وزیر خارجه و البته رحیم مشایی و همه معاونان این وزارتخانه ها سفرای این کشورها و... همه بودند و کسی تقریبا از دولتی ها از قلم نیفتاده بود.طبق معمول همایش حاشیه های جالبی هم داشت.اول بسم الله که همایش آغاز شد داود مددی مدیر عامل منطقه آزاد کیش در سخنرانی اش گفت که خجالت می کشه بگه میزان سرمایه خارجی جذب شده در سال گذشته در کیش چقدر بوده، چون خیلی رقم ناچیزی است.با حرفهای مددی سخنران های بعدی هرچی تلاش کردند که این حرف را خنثی کنند نشد که نشد.بالاخره وقتی نوبت به سخنان سرمایه گذاران ایرانی مهمان در این همایش رسید،یکی شون بلند شدوگفت"وقتی آقای مددی می گوید کسی از پارسال تا حالا برای سرمایه گذاری به کیش نیامده چطور ما بیاییم،بالاخره سرمایه دار یک کمی عقل داره که بدونه کجا سرمایه گذاری کنه،اینجا طوری حرف می زنند که انگار ما درامارات یا کشورهای دیگه ورشکست شدیم؛ در حالی که اینطور نیست"پورمحمدی معاون وزیراقتصاد که اداره جلسه را به عهده داشت برای اینکه به همهمه ای که در سالن بعد از حرفهای این ایرانی مقیم دوبی پایان بدهد، گفت:حالا آقای مددی یک حرفی زدند؛ایشون با دیدن دو وزیر با هم در کیش بیشتر منظورشون این بود که یک پولی از دولت بگیرند،شما به این حرفها توجه نکنید"من که در بین این سرمایه گذارها نشسته بودم می شنیدم که می گفتند: ای بابا! اینها که در بین خودشون اختلاف دارند چطور می خواهند شرایط برای حضور ما را مهیا کنند!

+ نوشته شده در 14:15 توسط خاطره وطن خواه.
سه شنبه یکم بهمن 1387
آنچه میر حسین نگفت

میرحسین موسوی سکوت ۲۰ ساله خود را شکست.او در گفت وگو با سایت حامی اش "کلمه" به بیان بخشی از خاطرات دوران نخست وزیری اش پرداخته است.بعد از خواندن متن این گفت وگو٬ اگرچه او در پایان این گفت وگو تاکید کرده که سخنان او تنها روایت بخشی از دوران نخست وزیری اش است و می خواهد با تجربه ای برای دیگران باشد٬سئوالات زیادی در ذهنم ایجاد شد٬ازجمله اینکه"چرا مهندس موسوی این تجربه ها را بعد از گذشت ۲۰ سال روایت می کند؟یعنی از دیدگاه او شرایط امروز کشور مثل آن روزهاست که نیاز داریم مردم به دولت نزدیک شوند؟آیا آقای مهندس موسوی امروز برای بازگشت کشور به آن روزها احساس تکلیف می کند؟آیا شرایط مالی کشور به گونه ای است که مردم باید خود را برای ریاضت و بی پولی دولت  بعد از هزینه کردن تمام منابع نفتی آماده کنند؟نخست وزیر ۲۰ سال گذشته چرا به صورت شفاف نگفته که دلیل دور شدن مردم از دولتها در سالهای گذشته چه بوده؟او که در این سالها دولتها را رصد کرده حتما همواره در حال مقایسه دولت خود با دولتهای قبلی بوده٬آیا به اعتقاد او دولتهای بعد ادامه دهنده راه دولت او نبودند؟ و..."کاش آقای موسوی می گفت٬چه اتفاقی افتاد که مردم به تدریج  احساس کردند که دولتها غیر شفاف هستند؟ به عنوان یک نسل سومی انتظار داشتم "میرحسین"اینها را می گفت تا من و جوانانی که در در دههای ۶۰ و ۷۰ متولد شدند متوجه می شدند که دیدگاه امروز نخست وزیر دوران جنگ نسبت به اداره کشور٬اقتصاد امروز٬مسایل سیاسی داخلی٬مسایل فرهنگی و دیدگاههای او درباره سیاست خارجی امروز ایران چیست.

+ نوشته شده در 20:17 توسط خاطره وطن خواه.
Baznegar