آمدم بنویسم سلام و هم بگویم خداحافظ بلاگفا. روزهای خوبی با هم داشتیم! به زودی و در سال ۸۸ با وبسایتم در خدمت دوستان هستم.از همه کسانی که در دو سال گذشته این وبلاگ و وبلاگ قبلی تر من را خواندند و نظر دادند٬ سپاسگذارم.
پ.ن:آدرس وب سایتم را به دلیل اینکه طراحی آن کامل نشده٬ اینجا نمی گذارم.به محض آماده شده و بالا آمدن سایت هم اینجا اعلام می کنم و هم به دوستانم با اس ام اس خبر می دهم.بازهم ممنون!

یکی از بهترین دوستانم را بعد از مدتها در فیس بوک پیدا کردم.باورش سخت است که به خاطر یک سوتفاهم دوستی قشنگ ما ۷ سال تبدیل به کینه ونفرت شد.اگرچه از هفته گذشته به این طرف با هر شب چت کردن و پرسیدن حال و احوال همدیگر تلاش می کنیم این اعتماد سلب شده را احیا کنیم اما پر کردن این فاصله زمانی بین ما کار سختی است.او ایران نیست و شایدبرای جبران این فاصله ها زمان زیادی را از دست داده باشیم٬با این حال من امیدوارم.خیلی امیدوار.چشم به آینده دوخته ام که روزی دوباره او بهترین دوست من شودو من بهترین دوست او.مثل گذشته.برای دیدنش هر شب چشم به صفحه یاهو مسنجر می دوزم که چراغش روشن شود٬ تا با هم به گفت و گو بنشینم.
پ.ن:این آرزو را برای دوست دیگری هم دارم...اگرچه او دیگر رفته است.اما کاش روزی این نوشته را بخواند که هرگز تصوری که درباره من داشت٬درست نبود.من تلاش کردم دوست او باشم نه یک کلمه زیاد و نه یک کلمه کم!
سرم را تا جایی که در توانم هست تو بالشم فشار می دهم که خوابم ببرد که لرزش گوشی موبایلم زیر بالش منو پس می زند.کورمال٬کورمال متن پیامک را که به پینگلیش نوشته شده می خوانم"عزیزم بیداری؟" دلم هری می ریزد٬یعنی چه اتفاقی افتاده که دخترعمه کوچولوی من(البته ۲۱ سالشه) بعد از مدتها پیامک فرستاده.حوصله تملق ندارم٬خیلی ساده می نویسم"اره" پیامک بعدی روشن تره"از "زندایی گیتی(زن عموی من) خبر داری؟" حالا دیگر دلشوره ام تبدیل به واقعیت می شود.درست حدس زده بودم٬بازهم خبر مرگ...همیشه در مواجهه با اخباری که بوی مرگ می دهند اولین واکنش عصبی من سر درد است.سردردی که باید تا آخرین دقایق روز تحملش کنم.ساعتی بعد لباس پوشیده و جلوی آیینه ایستاده ام.رنگم پریده و لباس مشکی به تنم زار می زند.تا به کرج برسم هزار بار خودم را در آیینه می بینم تا مطمئن باشم که آنچه می بینم واقعیت دارد.چشمهای قرمز و ورم کرده عمویم اولین تصویری است که می بینم .بغلش که می کنم سرم تیر می کشد و جیغ های ممتد دخترعموی کوچکم که مرا صدا می کند"خاطره دیدی چه بلایی سرم اومد..."
زن عموی من خیلی شاد و پرانرژی بود.گاهی لبخندهاش تبدیل به قهقهه می شد که طرف مقابل را به خنده وا می داشت.با من که به پرانرژی بودن معروفم٬خیلی دمخور بود٬اما هیچ وقت فرصت پیدا نکردیم یک روز کامل باهم باشیم وگپ بزنیم.روابط فامیلی ما با عمویم تا یادم می اید سرد وبی رمق بوده.هر دو برادر(پدرم و عموم) همیشه از هم توقع داشتند٬ اما هیچ وقت برای هم قدمی برنداشتند.به همین دلیل خیلی کم زن عمویم را می دیدم. اما همان فرصت های کم وبا فاصله کافی بود که مجذوب رفتار و صحبت هاش شوم. او بگوید و من همیشه شنونده باشم.دوستش داشتم٬نه به خاطر اینکه زن عمویم بود٬بلکه به این دلیل که دوست خوبی بود که هیچ وقت فرصت نشد کشفش کنم.
چند روزی هست که می خوام یه چیزی رو بنویسم اما هر دفعه بنا به دلایلی نمی تونم.دیشب داشتم یه فیلم از زندگی" ارنستو چه گوارا " می دیدم.یه جایی چه گوارا به پارتیزان های جدیدی که به گروهشون می پیوندند می گه:" از اسلحه ات مثل دوست دخترت نگه داری کن" جا دیگه ای خطاب به پارتیزانها می گه:"یک پاتیزان باید قبل از هر چیز عاشق باشه،همانطور که من هستم؛عاشق عدالت و انسانیت" این دو جمله از این فیلم را خیلی دوست داشتم.به خصوص که منو یاد کسی انداخت که مدتی است به خاطر یه سوتفاهم رابطه ام با او تیره و تار شده.هرچند که خودم را به خاطر زود تصمیم گرفتن مقصر می دونم اما شاید ربط این دو جمله "چه گوارا" با اون دوستی که دیگه جوابم را هم نمی دهد، این باشه که گاهی ابزارهای نوشتن معانی دیگری دارند؛کاش بیشتر به معانی توجه کنیم،همین!
صبح وقتی ساختمان ایدرو را ترک می کردم٬با خودم این جمله را بلند بلند تکرار کردم که "چه خوب شد که مسئولیت ویژه نامه ششمین سالگرد مرحوم دکتر نوربخش رییس کل فقید بانک مرکزی را پذیرفتم که باعث شد هم پای صحبت های دکتر کمیجانی بنشینم و هم دکتر نواب را بعد از مدتها ببینم."هردو کلی اطلاعات بسیار جالب از زندگی و افکار دکتر نوربخش دراختیارم گذاشتند که با وجود اینکه در دوره رییس کلی مرحوم نوربخش گاهی به حوزه بانک مرکزی سرک می کشیدم و از اخبار این حوزه بی اطلاع نبودم٬اما موضوعاتی که این دو مدیر باسابقه اقتصاد ایران مطرح کردند٬برایم تازگی داشت.کاش بابی باز می شد که خبرنگاران حوزه بانک بیشتر از افکار اقتصادی و سوابق کاری دکتر نوربخش اطلاع پیدا می کردند٬آنوقت همه چیز روشن تر می شد.البته من نهایت تلاشم را به کار می برم که حقایق زندگی کاری این مدیر موفق اقتصاد ایران را آشکار کنم٬به خصوص در حوزه اختلافاتی که در اواخر عمر با وزیر وقت امور اقتصادی و دارایی داشت.{هرچند که دکتر نواب قصد تدوین کتابی درباره مرحوم دکتر نوربخش را دارد}زیرا برخی ها دوست دارند از حافظه فراموش کار مردم استفاده بهینه کنند و افکار دیگران را به نام خود ثبت کنندبه همین دلیل نباید این موضوعات فراموش شوند.اینجاست که ذهن کاوشگر خبرنگاران باید همیشه مترصد باشد و سر بزنگاه آنها را اعلام کند.اگرچه متاسفم که بگویم من هم در این رابطه کوتاهی کردم.باید اردیبهشت و خرداد امسال٬که موضوعاتی چون کاهش نرخ ارز و نرخ بهره به اوج اختلاف نظرها رسیده بود٬حقایقی که امروز می دانم را می نوشتم.دکترنواب دوست صمیمی دکتر نوربخش بوده به طوری که آخرین ساعات عمر مرحوم نوربخش با هم بودند.او امروز از فشار کاری که در آخرین سال زندگی مرحوم نوربخش وارد شده بود روایت های بسیاری برایم تعریف کرد.او می گفت"شش ساعت قبل از مرگش در حالی که داشتیم کنار ساحل با هم قدم می زدیم(مرحوم دکتر نوربخش در تعطیلات نوروز ۸۲ در نوشهر و براثر نارسایی قلبی درگذشت) به من گفت"از اینکه ابتدایی ترین موازین علمی و پیش پا افتاده ترین روشهایی که برای اقتصاد کشور ضروریست٬را نمی توانم تفهیم کنم٬خسته شده ام." کاش نوربخش امروز زنده بود و می دید که برخی ها تنها از سر لجبازی با او حاضر به پذیرش تصمیمات اش نبودند٬چه امروز چنین می کنند که آنزمان ساز مخالفش را می زدند!

پ.ن:کم کم فکر می کنم اینجا داره تبدیل به دفترچه خاطرات می شه٬دوست ندارم که خاطرات روزانه ام را اینجا بنویسم٬اما به دلیل اهمیت موضوع(البته برای من)ناچار شدم امروز هم روزنوشت کنم!
امروز اگر روز شانس خیلی ها بود،حتما روز شانس من نبود.اگرچه از عجایب روزگار بود که راس ساعت مقرر بدون ثانیه ای کم یا زیاد به قرار مصاحبه که دفتر آقای سعیدلو بود،رسیدم،اما خوش شانسی من گویا بعد از خروج از دفترمعاون اجرایی رییس جمهور تبدیل به بدشانسی،آنهم از بدترین نوعش رسید.داشتم از اینکه نتیجه مذاکرات(به دلیل رقابت تنگاتنگ مطبوعاتی ویژه نامه های پایان سال از ارایه جزییات معذورم!) ثمر بخش بوده،تند و تند تلفن می زدم و گزارش می دادم که اول از همه پلیس شماره ام را برداشت؛ دقایقی بعد نزدیک بود به طرز وحشتناکی تصادف کنم،به ترافیک سنگین سئول برخورد کردم و با نیم ساعت تاخیر به قرار مصاحبه بعدی رسیدم و از همه قشنگ تر اینکه هنگام پارک خودرو،سیم براکد(که نمی دونم چی چی هست؟!) در رفت و ماشینم در حالت دنده عقب باقی ماند.حالا من مانده بودم و جمع کردن این همه خوش شانسی.تلفن همراهم مدام زنگ می خورد اما هیچ کدام خبر نمی دادند که امداد خودرو در راه است.یکی می گفت بدو برس که دیر شد الان آقای خاتمی رسما اعلام کاندیداتوری می کند.دیگری می گفت که من منبع آگاهم! و خبر کاندیداتوری "قالیباف" رو اینجوری بنویس. یکی می گفت"خانم وطن خواه قرار مصاحبه تون کنسله" و همینطوری بدشانسی.از همه بدتر وقتی بود که با کلی شرمندگی در حالی که ماشینم درست مقابل دفتر آقای دکتر نواب خراب شده بود،زنگ زدم و عذرخواهی کردم که نمی توانم مصاحبه را انجام بدهم.بعد من مانده بودم و استرس کار که باید امروز انجام می دادم.قرارهای بعداظهر که شامل مصاحبه با دکترشریف زادگان و تماشای فیلم"درباره الی" بود را به هم زدم و همینطور زل زدم به ترافیک ولی عصر.امداد خودرو رفته بود که نیم ساعته قطعه مربوطه را تهیه کند و با خود بیاورد اما آوردن قطعه همان و ماندن من به مدت 6 ساعت روبروی خیابان جام جم همان.شاید 6 ساعت وقت کم داشتم تا آخرین سخنرانی مرحوم دکتر نوربخش راچندبار بخوانم.به اندازه همان 6 ساعت هم فکر کردم؛البته به انتخابات و وقایع روز.اما فکر بازیگوش گاه همراه با نگاه ؛ به پیاده روهای ولی عصر کشیده می شد که جریان زندگی را به من یادآوری می کرد.هوا که تاریک شد،درحالی که چراغهای رقصان ماشینم بر پشت جرثقیل دور می شد، سوز سرمای زمستان به من یادآوری کرد که هنوز زندگی جریان دارد و پیاده راه افتادم.
به سلامتی و میمنت دولت فخیمه آخرین بودجه اش را هم دیروز به مجلس برد و امروز هم برای خبرنگاران حوزه اقتصاد کلان رونمایی کرد.نکته جالب در این بودجه اینه که موسسات غیر دولتی و اشخاص حقیقی - بخوانید نورچشمی- دارای ردیف بودجه شدند.یکی اش آقای حمید مولانا مشاور رسانه ای آقای رییس جمهور است که تابعیت آمریکایی دارد.ایشان که ساکن آمریکا بوده٬ اما رد حال تردد به ایران است٬آنهم دائما"از بودجه سالانه کل کشور پول دریافت می کنند! آقای ممبینی معاون بودجه سازمان برنامه سابق در واکنش به سئوال خبرنگاران در این رابطه اظهار فرموند که" آقای مولانا بسیار بسیار پژوهشگر مهمی است و کارهای ایشان برای کشور مفید است به همین دلیل برای موسسه ایشان ردیف بودجه در نظر گرفته شده!" یکی دیگر از بخش هایی که چشممان به جمال مبارکشون در بودجه ۸۸ روشن شد خبرگزاری مهر بود که امسال برای اولین بار در بودجه صاحب ردیف مستقل شدند.مبارک شون باشه انشالله ما که بخیل نیستیم!بقیه هم که از قبل بوده مثل موسسه آقای مصباح(پژوهشکده مهدویت) که دیگر حرفی درباره شان نداریم! با توضیحاتی که آقای ممبینی داد امیدوارم که سال آینده به سلامت بگذرد چون یارانه حامل های انرژی در بودجه حذف شده یعنی همه چیز از بنزین گرفته تا آب و برق و گاز و... آزاد است.اما یک نکته خیلی جالب انگیز که امروز متوجه شدم اینکه ارز حاصل از صادرات گاز در بودجه های سنواتی منظور نمی شود حالا نمی دونم از قبل هم همین بوده یا فقط امسال اینجوریه.اگه اینجوری باشه معلوم نیست که گاز که صادر می شه ٬پولش کجا می ره؟
دیروز با وزارت اقتصاد برای شرکت در همایشی به جزیره کیش رفته بودم.موضوع همایش اگرچه حول محور بحران اقتصادجهانی بود، اما هدف اصلی دعوت از سرمایه گذاران ایرانی کشورهای حاشیه خلیج فارس بود.در واقع وزارت اقتصاد می خواست با این همایش به این سرمایه گذاران بگوید که به ایران بیایید ، ما به شما تسهیلات می دهیم ، راه را برای سرمایه گذاری شما هموار می کنیم و یا کی گفته ما درجه ریسک سرمایه گذاری مون بالاست؛ مگه ندیدید که همین امارات براثر این بحران چه بلایی سر اقتصادش اومد و از این جور حرفها.سخنرانهای همایش هم از وزیر اقتصاد گرفته تا وزیر خارجه و البته رحیم مشایی و همه معاونان این وزارتخانه ها سفرای این کشورها و... همه بودند و کسی تقریبا از دولتی ها از قلم نیفتاده بود.طبق معمول همایش حاشیه های جالبی هم داشت.اول بسم الله که همایش آغاز شد داود مددی مدیر عامل منطقه آزاد کیش در سخنرانی اش گفت که خجالت می کشه بگه میزان سرمایه خارجی جذب شده در سال گذشته در کیش چقدر بوده، چون خیلی رقم ناچیزی است.با حرفهای مددی سخنران های بعدی هرچی تلاش کردند که این حرف را خنثی کنند نشد که نشد.بالاخره وقتی نوبت به سخنان سرمایه گذاران ایرانی مهمان در این همایش رسید،یکی شون بلند شدوگفت"وقتی آقای مددی می گوید کسی از پارسال تا حالا برای سرمایه گذاری به کیش نیامده چطور ما بیاییم،بالاخره سرمایه دار یک کمی عقل داره که بدونه کجا سرمایه گذاری کنه،اینجا طوری حرف می زنند که انگار ما درامارات یا کشورهای دیگه ورشکست شدیم؛ در حالی که اینطور نیست"پورمحمدی معاون وزیراقتصاد که اداره جلسه را به عهده داشت برای اینکه به همهمه ای که در سالن بعد از حرفهای این ایرانی مقیم دوبی پایان بدهد، گفت:حالا آقای مددی یک حرفی زدند؛ایشون با دیدن دو وزیر با هم در کیش بیشتر منظورشون این بود که یک پولی از دولت بگیرند،شما به این حرفها توجه نکنید"من که در بین این سرمایه گذارها نشسته بودم می شنیدم که می گفتند: ای بابا! اینها که در بین خودشون اختلاف دارند چطور می خواهند شرایط برای حضور ما را مهیا کنند!
میرحسین موسوی سکوت ۲۰ ساله خود را شکست.او در گفت وگو با سایت حامی اش "کلمه" به بیان بخشی از خاطرات دوران نخست وزیری اش پرداخته است.بعد از خواندن متن این گفت وگو٬ اگرچه او در پایان این گفت وگو تاکید کرده که سخنان او تنها روایت بخشی از دوران نخست وزیری اش است و می خواهد با تجربه ای برای دیگران باشد٬سئوالات زیادی در ذهنم ایجاد شد٬ازجمله اینکه"چرا مهندس موسوی این تجربه ها را بعد از گذشت ۲۰ سال روایت می کند؟یعنی از دیدگاه او شرایط امروز کشور مثل آن روزهاست که نیاز داریم مردم به دولت نزدیک شوند؟آیا آقای مهندس موسوی امروز برای بازگشت کشور به آن روزها احساس تکلیف می کند؟آیا شرایط مالی کشور به گونه ای است که مردم باید خود را برای ریاضت و بی پولی دولت بعد از هزینه کردن تمام منابع نفتی آماده کنند؟نخست وزیر ۲۰ سال گذشته چرا به صورت شفاف نگفته که دلیل دور شدن مردم از دولتها در سالهای گذشته چه بوده؟او که در این سالها دولتها را رصد کرده حتما همواره در حال مقایسه دولت خود با دولتهای قبلی بوده٬آیا به اعتقاد او دولتهای بعد ادامه دهنده راه دولت او نبودند؟ و..."کاش آقای موسوی می گفت٬چه اتفاقی افتاد که مردم به تدریج احساس کردند که دولتها غیر شفاف هستند؟ به عنوان یک نسل سومی انتظار داشتم "میرحسین"اینها را می گفت تا من و جوانانی که در در دههای ۶۰ و ۷۰ متولد شدند متوجه می شدند که دیدگاه امروز نخست وزیر دوران جنگ نسبت به اداره کشور٬اقتصاد امروز٬مسایل سیاسی داخلی٬مسایل فرهنگی و دیدگاههای او درباره سیاست خارجی امروز ایران چیست.

شواهد نشان می دهد که میرحسین موسوی کاندیدای انتخابات دور دهم خواهد شد.این را می توان از اظهار نظرهای اطرافیان و حامیان اقای خاتمی به خوبی دید.اگر قرار بود میرحسین موسوی پاسخ منفی به ورود به عرصه انتخابات بدهد نیازی به حضور پررنگش در روزهای اخیر نمی دید و مثل سالهای قبل که هر بار زمزمه حضورش مطرح می شد به سرعت دفتر او اعلام می کرد که پاسخ او منفی است.اما چه اتفاقی افتاده که این روزها نخست وزیر سالهای سخت جنگ را مصمم به حضور و محک زدن خود در عرصه انتخابات کرده ؟ در نگاه اول چنین به نظر می رسد که اصرار سید محمدخاتمی به ترغیب مهندس موسوی برای ورود به عرصه انتخابات عامل اصلی است تا خاتمی فشار تقاضاها برای ورودش به انتخابات را به سوی گزینه دیگری هدایت کند.به این دلیل که "سید محمد خاتمی" ۸ سال قدرت را تجربه کرده و خود بهتر از هرکسی می داند که مسیر که او برای اصلاحات در پیش گرفته بود٬ هر ۹ روز با مقاومت گروه مخالف یک بحران را برای دولتش رقم زد و در نهایت ناکام ماند.به همین دلیل شاید یادآوری آن سالها "خاتمی" را برای تکرار آن تجربه ها نگران کرده است.نکته دیگر اینکه در صورت عدم حضور "خاتمی" اجماع اصلاح طلبان تقریبا غیر ممکن است.(انتخابات دور نهم)به همین دلیل خواست قلبی آقای خاتمی حضور میرحسین موسوی است.اگر به دیدارهای خصوصی "خاتمی" در دو ماه گذشته توجه کنید- به خصوص دیدار با ناطق نوری و هاشمی رفسنجانی- و پس از آن مطرح شدن "دولت وحدت ملی" این نتیجه بدست می آید که گزینه ای که منجر به تشکیل "دولت وحدت ملی" خواهد شد٬ همان "میرحسین موسوی" است.چه از همین امروز به خوبی پیداست که با ورود مهندس موسوی آرایش جبهه اصولگرا هم درهم خواهد ریخت.شاید این نتیجه توافقات پشت پرده این سه روحانی ذی نفوذ نظام است که منجر به این نتیجه می شود که مهندس موسوی دهه ۶۰ ناگهان نامزد انتخابات ریاست جمهوری شود و از سوی گروههای اصلاح طلب و جریان راست سنتی مورد حمایت قرار بگیرد.با این وجود این سئوال همچنان ذهن مرا مشغول کرده که مگر چه اتفاقی افتاده که باید" میرحسین" دهه ۶۰ رییس جمهور آخر دهه ۸۰ شود؟چه مزیتی در ایده های آخرین نخست وزیر ایران وجود دارد که ممکن است موجب اقبال نسل سومی ها به او شود.می گویند" مهندس موسوی در اقتصاد همان ایده ها را دارد که دولت احمدی نژاد دنبال می کند.اقتصاد دولتی امروز یادگار دوران مهندس موسوی است.در سیاست خارجی هم همواره جلوتر از مواضع رسمی نظام بوده و هیچ سنخیتی با سیاست تنش زدایی خاتمی ندارد.تنها نقطه مثبت میرحسین موسوی نزدیکی دیدگاههای او در سیاست داخلی به خصوص در عرصه فرهنگی و اجتماعی با آقای خاتمی است" این نمونه سخنانی است که این روزها از زبان خیلی از شخصیتهای سیاسی می شنوم.باید منتظر ماند تا "میرحسین"رسما"اعلام کاندیداتوری کند و دیدگاههایش را بعد از ۲۰ سال دوری از سیاست برای نسل سومی ها مطرح کند.
دیروز صبح در مرکز همایش های بین المللی رایزن خیلی ها برای شنیدن سخنان میرحسین موسوی و سید محمد خاتمی جمع شده بودند٬برخلاف جلسات دیگری که اصلاح طلبان هم فکر آقای خاتمی دور هم جمع می شدند در این جلسه تقرییا از همه گروه سیاسی یعنی اصولگراها و اصلاح طلبان میانه و اصلاح طلبان تندرو شرکت داشتند.چهره هایی مثل مرتضی نبوی در کنار محمدرضا خاتمی کمی آن سو تر مصطفی تاج زاده و پشت سر آنها اسحاق جهانگیری و حسین مرعشی نشان می داد که بالاخره یک پیوند مشترک را می توان بین آنها جستجو کرد.حضور کمال خرازی هم نشان می داد که نشست کمی فراجناحی است.وقتی عماد افروغ نماینده جنجالی مجلس هفتم در جایگاه سئوال از رییس جمهور سابق پشت تریبون رفت یاد مخالفتش با مصطفی پورمحمدی افتادم و اینکه از آن روز تا امروز تقریبا سه سال و نیم می گذرد. و چقدر تفاوت دیدگاه ! سید حسن خمینی و میر حسین موسوی هم در این نشست حضور داشتند با این تفاوت که سید حسن خمینی سخنرانی کرد و خاتمی و موسوی سکوت کردند.پیش از شروع مراسم خبرنگارها در گوش هم پچ وپچ می کردند که آیا این جلسه محلی برای اعلام رسمی کاندیداتوری یکی از این دو نفر -میرحسین موسوی و خاتمی- است؟هر کدام تحلیلی داشتند.برخی ها به دیدار اخیر آقای خاتمی با رهبری اشاره هایی داشتند و معتقد بودند که امروز تکلیف همه این ابهامات روشن می شود٬اما بعد از خروج میر حسین موسوی از سالن و سکوتی که او تا لحظه سوار شدن بر پراید سفید رنگی که او را به سرعت از رایزن دور کرد٬نامیدی بر خبرنگاران مستولی شد.حالا همه دنبال این بودند که خاتمی را به سخن گفتن وادار کنند٬اما آقای خاتمی هم تقریبا حرفی نزد.یکی در این هیاهو در حالی که "سید" دودستی عمامه اش را چسبیده بود تا زیر فشار خبرنگارهایی که دورش حلقه زده بودند از سرش نیفتد٬پرسید: می خواهید دقیقه ۹۰ اعلام کاندیداتوری کنید ؟ او هم در پاسخ به مزاح گفت:مگر می خواهم فوتبال بازی کنم! خاتمی که سالن را ترک کرد دوباره همه ابهام ها باقی ماند.ما ماندیم و تحلیل هایمان و اینکه بالاخره چه خواهد شد.بعد از پایان مراسم حالا بازهم روبروی در ورودی شلوغ بود و بازار مصاحبه ها داغ.از آقای میردامادی پرسیدم:اگر آقای مهندس موسوی کاندیدا شود مشارکت چه برنامه ای دارد؟او با قاطعیت جواب داد:حمایت می کنیم.وقتی مرکز همایش های رایزن را ترک می کردم به دوست و همکارم خانم حق بیان گفتم:امروز مثل اینکه بین طرفداران مهندس موسوی و خاتمی دوستی برقرار شده بود٬ظاهرا کسی اختلاف نظر نداشت٬تا فردا چه پیش آید!
۲- امروز با "دکتر بهمنی"وقت مصاحبه داشتم.اگرچه در حاشیه جلسات هیات دولت چند برخورد مختصر با رییس کل جدید بانک مرکزی داشتم اما تصوری درباره شیوه کار،عقایدش در حوزه اقتصاد نداشتم،مهمتر از آن نمی تونستم درباره برخوردش با خبرنگاران قضاوت کنم.امروز وقتی اتاق رییس کل بانک مرکزی بیرون آمدم به همکارم گفتم حالا می تونم با خیال راحت از او دفاع کنم.چون اگر تا به حال این قضاوت درباره محمود بهمنی رایج بود که او تابع سیاستهای دیکته شده دولت است حداقل درمصاحبه با من نشان داد که پیش از آنکه تابع سیاستهای دیکته شده باشد،به فکر بازگرداندن جایگاه از دست رفته بانک مرکزی در اقتصاد ایران است.امیدوارم موفق باشد.(این اولین بار است که از یک مسئول در دولت نهم تعریف کردم!)
۳- 
در جلسه چهارشنبه هیات دولت هرکاری کردم تا وزیر نیرو جواب سئوالم را بده٬نشد!این عکس را مهر همان لحظه گرفته!
دیروز مجددا به دانشگاه شهید بهشتی رفتم.خودم خنده ام گرفته بود که در هفته جاری برای دومین بار پشت در اتاق شرافت جهرمی سبز شدم! این بار نامه ای داشتم که فکر می کردم با دیدن آن نامه جواب رد نمی دهد٬اما به منشی اش پیغام داد- درحالی که من هم می شنیدم- که"بگویید من نظری ندارم!" دست از پا دراز تر برگشتم.همانجابا خودم عهد بستم که باید این گفت وگو را بگیرم!فعلا دارم بر روی پروژه های دیگری کار می کنم٬امیدوارم نتیجه بدهد! اما یک ملاقات کوتاه هم دیروز در مقابل دانشکده اقتصاد دانشگاه شهید بهشتی داشتم."دکتر حسین نمازی"مردی که تنها نماینده تفکر چپ در دولت اول آقای خاتمی بود. داشت سوار ماشینش می شد که به او رسیدم.برای او هم البته یک نامه داشتم که قبلا فاکس شده بود اما به دستش نرسیده بود.عجله داشت که برای جلسه ای برود با این حال وقت ملاقات برای هفته بعد هماهنگ شد.امیدوارم این یک عملی بشه.وقتی گفتم چرا اینقدر حضور کمرنگی دارید و هیچ کدام از همکاران سابق شما از شما خبر ندارند٬خیلی بی تفاوت جواب داد:" آنها لطف دارند" فکر می کنم نمازی حرفهای زیادی برای گفتن دارد٬در تمام چهار سال دولت اول آقای خاتمی تنها بود.اگرچه همفکرانش در وزارت اقتصاد او را یاری می کردند(مثل پرویز داودی) اما در دولت٬ وزیر تنهای کابینه بود.جنسی بود که با دولت اول جور نبود.یک بار از آقای خاتمی درمورد نمازی پرسیدم٬بااحترام خاصی گفت"آقای دکتر نمازی مرد بسیار نجیبی است٬به دنبال واقعیت ها باشید و نه تقابل تفکرات چپ و راست در اقتصاد آن دوره"
چند وقتی بود که تصمیم داشتم نامه " حسین نمازی " را که مدتها در کیفم این طرف و آن طرف می بردم به دستش برسانم اما فرصتی پیش نمی آمد.امروز با دوست خوبم زهرا رفته بودیم دفتر آقای جهانگیری برای گفت و گو ٬اما با ورود آقای مرعشی کار ما نیمه تمام ماند .به زهرا گفتم حالا که وقت اضافه داریم یه سر بریم نامه دکتر نمازی را به او برسانیم. اگر هم دانشگاه نبود حداقل می تونیم روز حضورش را بپرسیم.ضمن اینکه من خیلی دلم می خواهد دکتر شرافت جهرمی را ببینم.عزممان را جزم کردیم و پرسان پرسان از دفتر دکتر شرافت سر درآوردیم.حالا مونده بودیم که چطور با ایشان روبرو شویم.برای ما که در تمام سالهایی که کارکردیم همیشه نامی از دکتر شرافت را شنیده بودیم روبرو شدن با چنین شخصی که به اعتقاد خیلی ها "پدرخوانده" اقتصاد ایران است کار آسانی نبود.بعد از کلنجار رفتن با منشی او که بیشتر سین جیم می کرد تا وظیفه منشی گری٬خانم منشی وارد اتاق دکتر شرافت شد.ما که پشت درایستاده بودیم مکالمه را شنیدیم که دکتر شرافت گفت بگو من نمی خواهم آنها(ما) را ببنیم.خانم منشی که دیده بود ما خیلی اشتیاق داریم بیرون آمد و گفت دکتر تقاضای شما را نمی پذیرد اما چند دقیقه دیگر از اتاقش برای خواندن نماز بیرون می آید می توانید در مسیر با او گفت وگو کنید.ما هم منتظر ماندیم.سرانجام"پدر خوانده"از اتاقش بیرون آمد.با دیدن ما اصلا تعجب نکرد.فقط پرسید چه می خواهید؟ما هم توضیح دادیم.از ما اصرار و از او انکار.سرانجام در حالی که وارد آسانسور می شد به آخرین تقاضای ما چنین پاسخ داد" به کسانی که شما را برای گفت وگو با من فرستاده اند بگویید٬ من۳۰ سال است سکوت کرده ام و حرف نزده ام "زهرا فوری گفت"ولی آقای دکتر آیا فکر نمی کنید امروز وقت انتشار آن اسرار رسیده؟ او خطاب به ما در حالی که در آسانسور بسته می شد گفت:"روز به خیر" در آسانسور که بسته شد.نگاه من و زهرا به هم خیره ماند.زهرا می گفت یکی نیست بگه آخه مرد حسابی می خواهی این همه تجربه را با خودت کجا ببری؟بالاخره باید یک روز این حرفها را بزنی.راست می گفت.در طول مسیر بازگشت تمام ذهنم درگیر این موضوع بود که "دکتر شرافت جهرمی" که در واقع تئوریسین اقتصاد چپ محسوب می شود و امروز افرادی همچون پرویز داودی یا حسین صمصامی تبلور اندیشه های او هستند٬ کی قرار است سکوت خود را بشکند.
فکرمی کنم آغاز سال ۲۰۰۹ مثل عبور از بحران بود.شاید هم مثل تب بود٬یا یه کابوس وحشتناک.امروز صبح که بیدار شدم احساس سبکی کردم.احساس می کنم با یک عالمه انرژی٬می تونم گذشته ها را فراموش کنم و همه چیز را از نو بسازم.هیچ وقت برای شروع دیر نیست.
من هم امروز همزمان با سال نو میلادی دوباره متولد شدم! در نخستین روز این سال باید آرزوهای خوب و بزرگ برای همه دنیا داشت پس آرزو می کنم که ۲۰۰۹ سال بدون جنگ و خشونت برای تمام دنیا باشه.هیچ خونی به ناحق ریخته نشه.دعا می کنم در این سال دیگه هیچ خونه ای بر سرصاحبانش آوار نشه و هیچ دری بر نا امیدی بسته نشه.سال نو میلادی را به همه دوستانم درخارج از ایران تبریک می گم!"
۱)همه فکرم را جمع می کنم روی صفحه مانیتور که گزارش بنویسم٬ اما نمی تونم.سردرد امانم را بریده ولی سعی می کنم لبخند بزنم تا کسی نفهمد که در دلم چه آشوبی به پا است.خودم می فهمم عصبی شدم.حوصله هیچ کس و هیچ چیز را ندارم.روزی هزار بار ایمیل هایم را چک می کنم.وسواس گرفته ام.تا امتحانم کمتر از یک ماه فرصت دارم اما هیچی نخوندم.فقط کتابهایم را حمل می کنم آنهم هر روز از خبرگزاری تا روزنامه.
۲)فضای خبر و خبررسانی هم استرس آور شده.تمام کارهام روی هم جمع شده و به حد انفجار رسیده.صبح وقتی از خونه بیرون زدم با پلیس سر چهارراه کالج دعوام شد.بی خودی!بعدش هم اون شماره من را برداشت! تو دلم گفتم به جهنم! خودم را هیچ وقت اینقدر خشن ندیده بودم.
۳)صبح مدیرعامل خبرگزاری منو به دفترش احظار کرد.اگرچه کلی از کارهام تعریف کرد و بابت چند خبر تشکر کرد اما دست آخر گفت:چرا اینقدر کم کار شدی؟ بغضم گرفته بود.چرا من اینجوری شدم؟
۴)بعداظهر با مدیرمسئول روزنامه جلسه داشتیم.روی صحبتش هم من بودم.حواست کجاست؟
۵)دلم می خواست می تونستم موبایلم را از بالای برج میلاد به پایین پرت کنم.
۶)دیشب رفته بودم نشست بنیاد باران که با حضور آقای خاتمی برگزار شد.فهمیدم تمام خواسته هام را آقای خاتمی پیگیری کرده٬از جمله دکتر حسینی که قول مساعد داد.اما وقتی سالن را ترک می کردم به جای اینکه خوشحال باشم٬غمگین بودم!
۷)شاید دیدار با آقای مهندس موسوی هم به زودی انجام بشه. حتما دیدار به یاد ماندنی خواهد بود که فقط برای همین یک مورد انگیزه دارم.
۸)یک عالمه کار ماهنامه صنعت وتوسعه رو دستم مونده٬خدایا یعنی کسی هست به من انگیزه کار کردن بده؟
۹)دیشب خواب دیدم سرطان خون گرفتم.هم خوشحال بودم و هم ناراحت.ناراحت از اینکه کلی کار نیمه تمام دارم و خوشحال از اینکه بالاخره راحت می شم!
امروز به این نتیجه رسیدم که من مامان خوبی برای "نگار" نبودم٬چون آشپز خوبی نیستم.وقتی سر میز شام زیر چشمی دیدم داره با غذاش بازی می کنه یهو عصبانی شدم و گفتم چرا با غذا بازی می کنی؟ طفلک انتظار نداشت که اینجوری بهش پرخاش کنم٬زد زیر گریه...اشک هاش مثل مروارید پایین می ریخت.دلم سوخت اما می خواستم کاراکتر یه مامان سخت گیر را هم حفظ کنم بعد با استدلال های دنیای خودش جوری که من ناراحت نشم گفت:"آخه می دونی چیه٬مامانها غذاهاشون خوب نیست.دست پخت خاله مهدکودکم خیلی خوشمزه است.دست پخت اقای رستوران هم همینطور" حالا تصور کنید آن ژستی عصبانی که من اون لحظه گرفته بودم با این حرف ها چه تغییری کرد؟...زدم زیر خنده!

پ.ن:بیخود نبود که آقای رییس جمهور موقع بازدید از نمایشگاه مطبوعات امسال نیم ساعت در غرفه آشپزی سپری کردند٬ لابد حکمتی داشته! فکر کنم لازمه من هم یه سری به کتابهای آشپزی بزنم٬شاید فرجی بشه!
این روزها از این طرف و آن طرف خبر می رسه که دوستان مطبوعاتی لطف کنند و مسایل شخصی یا حاشیه های کاری خود را در وبلاگ طرح نکنند!ما هم که به قول معروف گردنمون از مو نازک تره٬هرچی بگن گوش می کنیم! البته شاید یک بار برای همیشه لازم باشه که بنویسیم! که ای کسانی که از طریق وبلاگ جماعت مطبوعاتی قصد تخریب افراد یا زبونم لال اقدام علیه امنیت ملی و از این جور حرفها را دارید٬بدانید و آگاه باشید ما دم به تله شما نمی دهیم...خیلی کوبنده بود٬نه؟
پ.ن:می گم اگه قراره حاشیه و یا به تعبیر دوستان مسایل شخصی را اینجا ننویسیم٬پس چی بنویسیم؟بهتر نیست تخته کنیم بره؟مثلا دیروز کلی حاشیه برای نوشتم داشتم٬یعنی باید خفه بشم!
"بگذار صبورانه در باب هر چیز كه مورد اختلاف است بحث كنیم، اما نخواهیم كه بحث ما را به نقطه ی مطلقاً واحد برساند.
بیا بحث كنیم !
بیا كلنجار برویم !
اما سرانجام، نخواهیم كه غلبه كنیم و ديگري را مغلوب نمائيم !
و این غلبه منجر به آن شود كه تو نیز چون من بیندیشی یا به عكس
من و تو ، تو و من ، حق داریم در برابر هم قد علم كنیم.
حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید همدیگر را نپذیریم
بی آنكه قصد تحقیر هم را داشته باشیم.
بیا تصمیم بگیریم كه حركات مان، رفتارمان، حرف زدنمان، و سلیقه مان كاملاً یكی نشود.
و فرصت بدهیم كه خرده اختلاف ها، حتی اختلاف های اساسی مان باقی بماند.
و هرگز اختلاف نظر را وسیله ی تهاجم قرار ندهیم .....
بیا متفاوت باشیم !
تفاوت! نه براي رنجاندن و دامن زدن به اختلاف توام با تنفر، بلكه در جهت "تكامل" يكديگر كه يك تكامل فكري و عقلي همان تفاهم است
در این راه طولانی (كه ما بی خبریم و چون باد می گذرد) بگذار خرده اختلاف هایمان با هم، باقی بماند"
***
می خواستم تا مدتها ننویسم،اما چهار روز گذشته که با تعطیلات توام بود،فرصتی برای خلوت با خودم دست داد.کردستان بودم.رفتن به مکانهایی که هنوز طعم تلخ فقر،بیماری وتبعیض به جای سرما مغز استخوان را می سوزاند. چرا باید به جای اعطای حقوق اولیه زندگی، گزارش های رنگی منتشر شود ولی همچنان شاهد تبعیض قومی،مذهبی واعتقادی بود و دم برنیاورد.اگر چه سفر کوتاه بود اما ره آورد من هزاران چرای بی پاسخ است که می دانم برای مدتها ذهنم را درگیر خواهد کرد.
پ.ن۱: نوشتم که بگویم فردا شب یه عدد دیگر بر سالهای عمرم اضافه می شود. در آستانه این روز ٬غمگینم.دلم می خواست می توانستم چشم هایم را ببندم و آرزو کنم که هیچ وقت هیچ کس ناامید نشود. دلم می خواست آنقدر بخشنده بودم، تا کسانی را که دلم را شکستند، ببخشم و البته کسانی را که به نوعی ناراحتشان کردم، من را ببخشند.امسال بیشتر ازپارسال آماده رفتنم.ناامید نیستم٬ اما عهد بسته ام تلاش کنم،تعلقات دنیوی را بیشتر از خودم دور کنم تا هرچه خدا بخواهد...
پ.ن۲:متن بالایی هم ایمیل شده بود٬نمی دونم نویسنده اش کیه اما جالب بود با شرایط این روزها خیلی سازگار است!
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است.
"فروغ فرخزاد"
این هم مستنداتش:
http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=461337
نمی دونم چرا همیشه از بیژن زنگنه می ترسیدم،هنوز هم یه جورایی ازش می ترسم.در ترکیب چهره و صداش نوعی تحکم موج می زنه.هر وقت با اون هم صحبت شدم کلی ترسیدم.به خصوص وقتی سئوال می کنم احساس می کنم صدام می لرزه !به نظرم خلق و خوی نظامی ها رو داره.پدرم هم که نظامی بوده همینطوریه.وقتی بچه بودم از پدرم می ترسیدم چون چهره اش خشن و لحن صحبت کردنش مثل این بود که داره به سربازش دستور می ده.حتی الان هم از او می ترسم. واسه همین هر وقت با بیژن زنگنه قرار مصاحبه گذاشتم با ترس و لرز رفتم٬درست مثل امروز.بگذریم که پشت اون چهره ترسناک قلب مهربونی داره و البته کلی خاطرات شیرین برای شنیدن. اما امروز که رفته بودم برای مصاحبه یه روایت بامزه ای از دوران وزارتش تعریف کرد که برای دقایقی ترسم ریخت و خاطره اش را با خیال راحت گوش دادم!می گفت در یک دوره زمانی حدود سال ۸۰ که اختلاف نظر ایران با عربستان درباره بهای نفت بالا گرفته بود در وین که محل نشست اوپک بوده جلسه ای بین اعضای اوپک تشکیل می شه.اما هنوز نتیجه جلسه و جمع بندی مشخص نبوده که آقای زنگنه به علی النعیمی وزیر نفت عربستان پیشنهاد می ده که بیرون از محل اجلاس با هم صحبت کنند.آقای زنگنه می گفت وقتی بیرون آمدیم دیدیم خبرنگاران زیادی بیرون منتظر نتیجه جلسه هستند به همین دلیل به آقای نعیمی پیشنهاد دادم که با هم بگیم و بخندیم! که این کار موجب می شه تا قیمت نفت بالا بره چون خبرنگارها از آنچه دیده بودند اینگونه گزارش دادند که ایران و عربستان با هم به توافق رسیدند!
احمدتوکلی بعد از مدتها لب به سخن گشوده و درباره طرح تحول اقتصادی ابراز نظر کرده.جدا از عقاید و راه و روش سیاسی آقای توکلی٬ شخصیتش خیلی برام جالب و دوست داشتنی است.یه جورایی هر وقت می بینمش یاد بهزاد نبوی می افتم.وجه تشابه این دو ٬لیدر بودن آنهاست.چهره "چریک پیر"اصلاح طلب در مجلس ششم را خوب به خاطر دارم که وقت رای گیری چطور راهبری می کرد.مجلس قدیم به سیستم الکترونیکی و اعداد دو (مخالف) و چهار(موافق) مجهز نبود به همین دلیل نماینده ها برای رای گیری باید قیام و قعود می کردند.بهزاد نبوی به خصوص وقتی لایحه٬طرح یا رای اعتمادی مطرح بود و او هم موافق سرسختش بود نماینده ها را در صحن به نام صدا می کرد که بلند بشوند (یعنی رای بدهند).احمد توکلی هم یه جورایی شبیه نبوی در مجلس هفتم بود.هرچند که او به صورت علنی نماینده ها را به رای دادن تشویق نمی کرد اما خط دهی او بسیار مشهود بود.توکلی اما در مجلس هشتم از کاراکتر اصلی اش دور مانده.به جز موضوع جنجالی کردان٬ توکلی دیگر همان نماینده پرهیاهو مجلس هفتم نیست.لااقل در مورد مسایل اقتصادی که مهمترین چالش دولت نهمه ٬کمتر اظهار نظر کرده. اماصحبتهای دیروزش در دانشگاه شهید بهشتی نشون داد که این احمد توکلی همان احمد توکلی سابق است.خیلی تلاش کردم به برنامه دیروز دانشگاه برم اما به دلیل بیماری موفق نشدم.امروز که صحبت هایش را خوندم دیدم که اقتصاددان پرهیاهو مجلس هفتم خیلی منصفانه درباره طرح تحول اظهار نظر کرده به خصوص تاریخچه ای که درباره طرح ساماندهی اقتصادی در دولت آقای خاتمی یادآوری کرده٬کاملا"درست و واقعی است.(حداقل این رو من که دارم درباره اش تاریخ نگاری می کنم قبول دارم).بخونید و به کارکرد آقای "الف" در اقتصاد و سیاست ایران پی ببرید.
امروز رفته بودم دفتر آقای دکتر عباس آخوندی برای انجام یک گفت وگو.موضوع گفت و گو اگرچه مربوط به خصوصی سازی بود اما معمولا گفت وگو های مطبوعاتی باحاشیه های آن قشنگ می شود.آقای آخوندی روایت می کرد که زمانی که وزیر مسکن و شهرسازی بوده(دولت دوم آقای هاشمی) شخصی به نمایندگی از بخش خصوصی به دولت پیشنهاد می کند که برای انجام پروژه آزاد راه تهران- شمال به شرط انجام کامل این پروژه با قیمت ۴۰۰ میلیون دلار و البته دریافت ۲۰۰ هکتار از زمین های اطراف آزاد راه این پروژه را انجام می دهد٬ بدون آنکه یک ریال از دولت پول بگیرد. یعنی می خواسته مثل رفتار معمول پیمانکار ها با دولت معامله نکند. در عوض بعد از انجام کامل پروژه ۲۰۰ هکتار از زمین های اطراف آزاد راه با حفظ محیط زیست مالک شود.ایشون می گفت بعد از طرح این پیشنهاد در دولت بنیاد مستضعفان هم وارد کار شد با شرایط معکوس تر٬ یعنی آنها پیشنهاد دادند که اول زمین ها را تملک کنند بعد که آنها را فروختند٬ از مسیر فروش این زمین ها آزاد راه را بسازند.تعبیری که آقای آخوندی به کار می برد این بود که پیشنهاد بنیاد ظاهرا همان پیشنهاد بخش خصوصی بود با این تفاوت که سرنا را از طرف برعکس آن می دمید.سرانجام بنیاد در این بده و بستان پیشنهادات برنده می شود.او می گفت آن بخش خصوصی بعدها از ایران رفت و سرمایه اش را برد.اما ۱۲ سال بعد از آن جریان بنیاد آزادراه را نساخت و قیمت ساخت این پروژه اگر در ۱۲ سال پیش ۴۰۰ میلیون دلار بود الان با ۴ میلیارد دلار هم ساخته نمی شود.
پ.ن:این دو روز گذشته واقعا برای من به یاد ماندنی بود.اول اینکه یکی از دوستانم را که حدود ۷ سال از او بی خبر بودم٬ از طریق همین وبلاگ پیدا کردم که از این بابت خیلی خوشحالم...ممنون از تو افشین عزیز که به یاد من بودی و منو پیدا کردی.دوم اینکه با یکی از بهترین و صمیمی ترین دوستانم که بنا به دلایلی کمی فاصله بین دوستی ما افتاده بود٬ به همان روزهای قشنگ که با هم نزدیک و صمیمی بودیم٬برگشتم .ممنون از تو بهناز مهربان.
امروز رفته بودم دفتر سازمان ملل در تهران که یک کنفرانس مطبوعاتی برگزار کرده بود.چون اغلب موضوعات مطرح شده حول مهاجرتُ٬فعالیت های یونسکو٬یونیسف٬ُ مواد مخدر و ایدز و این جور چیزها بود٬راستش همون اول جلسه خوابم گرفت.خیلی بده که خبرنگارها عادت کنند فقط در مورد حوزه کاریشون فکر کنند یا علاقه مندی نشون بدهند.این همه موضوع جذاب در عالم وجود داره٬به خصوص فعالیت های یونیسف که من همیشه به آن علاقه داشتم٬ اما چه می شه کرد سالهاست عادت کردم فقط عدد و رقم بنویسم و بخونم.فکر و ذکرم مسایل اقتصادی ایران باشه و سیاست حاشیه جذابی باشه که حتی اگر ساعتهای متمادی در موردش بشینم و گپ بزنم بازهم وقت کم بیارم! واسه همین فکر می کنم باید کم کم از حیطه خبرنگار تک محصولی(درست مثل اقتصاد تک محصولی) بیرون بیام و به قول سهراب سپهری "بگذارم احساس هم نفس بکشد!"
پ.ن:می خواهم کار جدیدی را آغاز کنم.نمی دونم از عهده من برمی آید یا نه.
امروز در مرکز همایش های بین المللی رایزن آقای خاتمی میزبان شخصیت هایی بود که اغلب آنها برای دوره ای روسای دولت در کشورهایشان بودند.مثل رومانو پرودی٬مری رابینسون٬بوندویک٬ژوسپین و کوفی عنان دبیرکل سابق سازمان ملل. بی شک کار بزرگی بود که برای اولین بار یک موسسه غیر دولتی این تعداد شخصیت های مطرح دنیا را دعوت کرد تا در کشوری که در سه سال گذشته به بدترین شکل چهره بین المللی اش در دنیا تخریب شده٬ حضور یابند.به خصوص که در این سه سال٬مورد سخت ترین تحریم ها قرار گرفتیم و علیه ما بی سابقه ترین بیانیه های بین المللی صادر شد. به برکت توسعه روابط خارجی ایران و در پیش گرفتن سیاست تنش زدایی در زمان ریاست جمهوری آقای خاتمی٬ مراودات تجاری ایران از ۱۰۶ کشور به ۱۷۸ کشور افزایش یافت اما امروز مجددا کاهش یافته است(البته آمارش را هم اعلام نمی کنند).بعد از پایان دوره ریاست جمهوری آقای خاتمی تا به امروز هنوز هیچ رییس جمهوری از کشورهای اروپایی به ایران سفر نکرده و به جز چند کشور فقیر که آن هم مشخص است٬به چه منظور به ایران می آیند مهمترین روابط خارجی خود را با کشورهای مطرح در دنیا از دست دادیم.اکنون آقای خاتمی دیگر رییس جمهور نیست.با این حال گفتمانی که او در سال ۲۰۰۲ به دنیا پیشنهاد داد و به "گفت و گوی تمدنها"شهرت یافت٬طرفداران پروپاقرصی در دنیا پیدا کرده است. با وجودی که ما از نزدیک در جریان هستیم که این موسسه از لحاظ مالی با کمترین امکانات اداره می شود چنان همایش آبرومندی برگزار کرد که باعث افتخار ایرانی ها شد.هرچند که صدا و سیمای معظم ایران با تنگ نظری پوشش های چند ثانیه ای از این مراسم داشت و نمایش این افتخار را از ایرانیان دریغ کرد٬اما امروز در دهکده جهانی نمی توان خبر را از مردم دریغ کرد٬چون همه دنیا می دانند آنکه در دل ایرانی ها جای دارد و سخنانش بر دل می نشیند٬کسی جز سید محمد خاتمی نیست.
پ.ن:می گم خوب شد به برکت این همایش رییس جمهورمون هم بی نصیب نموند و چشمش به جمال میهمانان آقای خاتمی روشن شد! عکسهاش رو می تونید اینجا ببینید.

این ماجرا واقعی است:
"آخرین آرام بخش را کورمال کورمال در تاریکی نور موبایلم از داخل جعبه قرص جدا کردم.نفسم به زور بالا می آمد،لیوانی که بالای سرم گذاشته بودم، به اندازه یک جرعه آب داشت که قرص را با همان یک جرعه بالا انداختم. اما تلخی آرام بخش اجازه خواب نمی داد. در تاریکی اتاق تنها نور گاه به گاه موبایلم که حکایت از رسیدن اس ام اس جدید می داد، کورسویی را در اتاق روشن می کرد.نگاهی به موبایلم انداختم، به جز چند احوالپرسی از دوستانی که ماه به ماه ندیدمشون،خبر خاصی نبود. Send box ام را دوباره چک کردم، تا مطمئن بشم آخرین پیامک هم رفته و پاسخی نگرفتم...کلافه شدم و شروع کردم... قسم می خورم که اگر به خاطر ... نبود هرگز حاضر نمی شدم به شما زنگ بزنم.در یک ماه گذشته تمام تهمت های شما را شنیدم و دم بر نیاوردم.اگر اعتراضی داشتم ترجیح دادم در فضای مسالمت آمیز و حفظ حرمت برخورد کنم." اس ام اس دیلیورد شد.از جا بلند شدم،اما مگه می شد از وسط اسباب بازی های دخترک که همه جای اتاق پراکنده شده است،حرکت کرد .اتاق تاریک،کج شده بود و زاویه دار.بغضی راه نفسم را گرفته بود ٬اما با تمام توان سعی کردم مانع جاری شدن اشکهایم بشوم...
موبایلم روشن شد..یعنی اس ام اس جدیدی رسیده...جواب داده: من متوجه منظور شما نمی شم! با خودم گفتم باید هم متوجه نشوید برای کسی که فقط خودش را می بیند و دیگران فقط ابزارهایی برای رسیدن به خواسته هاش هستند، باید هم متوجه نشوند که ممکن است کسی با حرفهای آنها تحقیر شود! مگر می شود همه جا نشست و بد گفت بدون اینکه یک لحظه درنگ کنی که آن طرف که اینجوری مورد حمله های شما قرار گرفته،ممکن است واقعا"گناهی نداشته باشد،شاید هم طرف آدم باشد! توضیح بعدی را به این مضمون می فرستم: شما به من تهمت زدید،کاری که من انجام ندادم،چه توضیحی دارید؟" پاسخ بعدی تکرار پاسخ قبلی است." موبایلم را خاموش می کنم...تنها سلاح دفاعی من اشک هایی است که مجال نمی دهد...چطور باید از خودم دفاع کنم؟
پ.ن:حکایت این بیت از شعر بی شباهت با مدرک دکترای کردان نیست...حالا از دو طرف می شود آن را تفسیر کرد!
امروز یعنی دیروز٬بعد از مدتها به سرم زد تا سری به تجریش بزنم و مقداری لباس پاییزی بخرم٬اما هرچه گشتم جای پارک برای ماشینم پیدا نکردم!ناگریز خودرو را مقابل بیمارستان شهدای تجریش ودر کنار یک الم با عنوان حمل با جرثقیل٬پارک کردم٬ پس از سیرو سیاحت در پاساژ تندیس در حالی که خوش خوشک به سمت خودرو می رفتم ناگهان با جای خالی اش روبرو شدم!منو بگی اولش فکر کردم از اثرات آلزایمر زود رسه که طبق معمول جای پارک ماشین را فراموش کردم اما هرچه به حافظه مبارک فشار آوردم باز دیدم که نه من همین جا پارکیده بودم! هاج و واج موندم که حالا چه کنم یهو دیدم افسر راهنمایی و رانندگی داره از اونجا می گذره٬طرف تا منو دید فهمید دنبال چی می گردم٬لبخندی حواله ام کرد و گفت"ماشینتون رو جرثقیل برد پارکینگ نیاوران!...وای حالا خرو بیار و باقالی بارش کن... این همه مدت زیر تابلوی پارک ممنوع پارک کردیم اتفاقی نیفتاد ٬نمی دونم کی دیروز نفرینم کرد که این بلا سرم اومد...با گردن کج رفتم پارکینگ نیاوران و با کمال تاسف و تاثر خودروی مبارکمون رو دیدیم که در گوشه کز کرده٬حالا بگذریم که ترمز دستی بالا بوده و این مسیر بیچاره روی زمین کشیده شده و باید بعد از خلاصی برم لنت عوض کنم٬اما چه کنم که برای ترخیص خودرو نیاز به پرداخت خلافی دارم...منم که یه خلافکار حرفه ای هستم...آمار برگه های جریمه ام را که ندارم هیچ٬ کلی هم چراغ قرمز و صحبت با تلفن همراه بدون دریافت برگ جریمه در کارنامه ام ثبت کردم...حالا ایها الناس به نظرتون چه خاکی بر سر مبارک بریزم؟!
دوستی دیروز بعد از مدتها زنگ زده بود که مطلبی برای یک ویژه نامه بنویسم موضوعی را طرح کرد که هم تمایلی به نوشتن درموردش را ندارم و هم کمی ذهنم را قلقلک داد.موضوع تولید دوباره پیکان اگرچه کمی خنده دار به نظر برسه اما در مناسبات بین دو تولیدکننده خودرو یعنی سایپا و ایران خودرو و جنگی که بین این دو شرکت برای رقابت و یا شاید بقای مدیریتی اتفاق افتاده٬هیچ بعید نیست که که در این گیرو دار پیکان هم دوباره تولید شود.دعوای جوانک تازه مدیر شده سایپا با منوچهر منطقی که سرو سری در قدرت دارد٬ هر آن امکان دارد که ارابه به موزه رفته را دوباره به خط تولید برگرداند.معلوم نیست در این اختلافات جوانک پیروز میدان است یا منطقی؟
۸۰ میلیارد تومان شاید برای دولتها که هزینه های میلیاردی برای راه اندازی یک واحد تولیدی در کشور می کنند٬ رقم زیادی نباشه اما نمی شه بی تفاوت از کنارش گذشت.این رقم فقط مربوط به یک واحد از ۷ واحدی است که به طرح توسعه نیشکر و صنایع جانبی معروف شد.داستان مربوط به ۱۸ سال پیش شاید هم بیشتر باشه.دولت سازندگی تصمیم گرفت به دلیل شرایط آب و هوایی استان خوزستان و تولید نیشکر در شمال خوزستان کارخانه تولید شکر و ۷ صنعتی که می تواند از نیشکر استحصال شود راه اندازی کند.اما امروز برای آن واحدهای راه اندازی نشده و میلیاردها پولی که هزینه شد و در نهایت صنعتی در این منطقه پا نگرفت٬ کسی پاسخگو نیست.یکی از این طرحها که بیش از ۸۰ میلیارد تومان برای آن هزینه شد و بنا به گزارش های رسمی سه بار توسط روسای دولت ها گذشته به عناوین مختلف افتتاح شد؛ واحد کاغذ سازی این مجموعه است که اینک به جز چند سوله به کارخانه ای متروکه تبدیل شده که در آن تولید وجود ندارد.هرچند واحد الکل سازی آن هم وضعیتی همین گونه دارد اما داستان کارخانه کاغد سازی آن خیلی غم انگیز است.کارخانه کاغذ سازی بعد از سه بار افتتاح و راه اندازی توسط بانک صنعت و معدن در نهایت با ۳۰۰ کارگر به راه می افتد.کارشناسانی که این کارخانه را راه اندازی کردند، می گویند ماشین آلات آن به صورت دست دوم از یونان خریداری شده ، که همان زمان هم ۲۰ سال از تکنولوژی روز دنیا عقب بوده.با این حال بانک صنعت و معدن بنا به دلایلی مثل خصوصی سازی؛ این کارخانه را به یک تاجر و واردکننده کاغذ می فروشد! وبقیه ماجرا هم که معلوم است.اولین قربانی ها کارگرها هستند.۳۰۰ کارگر بی پناه اخراج و کارخانه به حال خود رها می شود. دولت نهم کارخانه را از خریدار کاغذ پس می گیرد با ین حال هنوزسرنوشت این واحد تولیدی نامعلوم است.می گویند ماشین آلات آن به دلیل راه اندازی نشدن دیگرقابل استفاده نیست و بخش دیگری از قطعات این کارخانه در انبارهای گمرک در انتظار ترخیص پوسیده است... واقعا مرگ یک تولید خیلی غم انگیز است.
نمی خواستم سکوتم را بشکنم و اینجا را فعال کنم اما به خدا خیلی آدم باید پررو باشه که خبر اختصاصی یک خبرگزاری دیگر را نام اختصاصی خودش بزنه.ماجرا از این قرار بود که من عصر دوشنبه ساعت ۶ بعداظهر از آقای دکتر جهرمی خبر مربوط به نامه استعفایش را پیگیری کردم و ایشان هم شرح ماوقع را که در خبرگزاری ایلنا کار شد٬تشریح کرد.حتی قبل از گذاشتن خبر بر روی خبرگزاری متن خبر را دوباره برای ایشان خواندم تا مشکلی پیش نیاید٬ ضمن اینکه من فایل صوتی آنچه ایشان گفته را دارم که دقیق همین جملات را گفته.حالا چه شده که خبرگزاری جمهوری اسلامی یا همان ایرنا خودمان کم آورده و خبر اختصاصی ما را به نام خودش زده ٬واقعا آدم از تعجب دهانش باز می ماند.توصیه من به آقای بهداد که زمانی با هم در مجلس همکار بودیم این است که به فکر منابع خبری جدیدتری باشد نه اینکه خبر یک خبرگزاری دیگر را کپی پیس کند!
این متن خبر من بر روی ایلنا
http://www.ilna.ir/shownews.asp?code=444781
این هم کپی پیس ایرنا
این چند روزه خیلی چیزهای عجیب و غریب شنیدم.بیشترش مثل یه کابوس بود تا واقعیت...اما متاسفانه همه آنها واقعی اند و از زبان آدمهای معقولی بیان شدند که در صحت گفته هاشون نمی شه اصلا"شک کرد...خیلی دلم می خواست اینجا بنویسم که این کابوس های واقعی چه هستند اما متاسفانه هرگز نمی شود آنها را در هیچ رسانه ای منتشر کرد...گاهی برای این همه حرفهای تلمبار شده بر دلم٬دلم می سوزد.اصلا"به چه دردی می خورد اگر نشود آنها را جایی نوشت...شاید بهتر باشه همه را دور بریزم و از اول شروع کنم...
پ.ن:یک تبریک هم تا یادم نرفته به سردبیر سابقمون در شرق (محمد قوچانی) بگویم که "اعتماد ملی" مبارک باشه...امیدورام هرگز به سرنوشت "شرق"دچار نشه...
تصمیم گرفتم که از این به بعد سر ساعت به قرارهایی که دارم٬ برسم.این هفته دو بار از اینکه دیر سر قرار رفتم اظهار شرمندگی کردم که یک موردش واقعا شاهکار بود! اون هم وقتی بود که با آقای الویری قرار مصاحبه داشتم و چند ساعت بعد از ساعت مقرر ٬متوجه شدم.بعد هم با کلی شرمندگی ۳ روز بعد زنگ زدم و عذر خواهی کردم! دوستانم می گویند که زیادی سر را شلوغ کردم که به هیچ کارم نمی رسم اما اصلا اینطور نیست چون همیشه وقت اضافه هم دارم.موضوع مهم اینه که چطور می تونم این مساله را حل کنم که صبح زود از خونه بیام بیرون! این معضل بزرگیه که هیچ وقت قبل از ۱۱ صبح نتونستم از خونه بیرون بیام!
نمی خواستم اینجا درباره روز خبرنگار بنویسم٬چون در هیاهوی هورا کشیدن روابط عمومی ها و مسئولان دولتی برای خبرنگارها که در روزهای گذشته اتفاق افتاد به نظرم رسید که موضوع چندان جالبی نیست که بنویسم.اما دیشب بعد از میهمانی آقای احمدی نژاد که به افتخار خبرنگارها ترتیب داده بود مصمم شدم بنویسم.اگرچه برخی از خبرنگارها فرصت پیدا کردند که راجع به حرفه خبرنگاری حرفی بزنند اما در واقع هیچ تصویر واقعی از کار خبرنگاری در این مراسم ارایه نشد.نشست به نظرم شبیه میتینگ انتخاباتی آقای احمدی نژاد برای دور بعدی انتخابات بود٬ تا تجلیل از خبرنگارها.مثلا" تصاویری که در حد فاصل برنامه ها پخش می شد به جای اینکه به بیان مشکلات این حرفه و حتی به تصویر کشیدن گوشه ای از سختی های خبرنگاری بپردازد٬ تصاویر سفرهای استانی رییس جمهور آن هم به سفارش صدا و سیما پخش کرد.آقای احمدی نژاد هم به جای آنکه راهکاری برای برون رفت مطبوعات بخش خصوصی از وضعیت فعلی ارایه کند تیراژ روزنامه ها را به سخره گرفت و گفت که باید تیراژ روزنامه های ما بالابرود.اما ایشان نگفت وقتی ۸۰ درصد اقتصاد دولتی است و ایشان هم دستور داده اند که به روزنامه های بخش خصوصی آگهی ندهند(شریان حیاتی آنها را قطع کرده اند) و مهمتر از همه سانسور و ترس از توقیف هر روز دامنه خطوط قرمز را تنگ تر می کند٬چطور می توان مطبوعاتی با تیراژ بالا داشت؟نکته جالب تر این برنامه حضور چهره هایی بود که خبرنگار نبودند.اگرچه گفته شده بود که مدیران روزنامه ها حضور یابند اما من به جز تعداد بسیار کمی خبرنگار که شمار آنها در مقابل جمعیت ۳۰۰ نفره حاضر در مجلس قدیم ٬ اصلا"به حساب نمی آمدند٬خبرنگاری ندیدم.بعد هم ما نفهمیدیم که چرا اسم این مراسم را روز خبرنگار گذاشته بودند؟

امروز بعداظهر یه سر رفتم موسسه دین و اقتصاد.جلسه ای بود درباره یکصد سالگی صنعت نفت درایران.هرچند من دیر رسیدم(طبق معمول)و به ناچار هم زود از این جلسه رفتم اما خیلی دلم سوخت که نتونستم از موضوعات مطرح شده در این جلسه استفاده بیشتری ببرم.یکی از حضار در این جلسه نکته ای را نقل کرد که واقعا" تکان دهنده بود.می گفت در حوزه نفتی دارخوین چند سال پیش(گویا در دولت قبل) مناقصه ای برای حفاری چاههای نفت برگزار می شود و شرکت "انی" که یک شرکت ایتالیایی است برنده مناقصه با رقم ۲۲۰ میلیون دلار می شود.این شرکت به گمانم بنا به دلایلی- که ایشان نگفت- کار حفاری چاه نفت را یک شرکت انگلیسی با رقم ۱۲۰ میلیون دلار می سپارد و این شرکت هم در نهایت کار را به یک شرکت ایرانی با رقم ۵۱ میلیون دلار! (ملاحظه بفرمایید سهم دلالی را...) راستش مغزم سوت کشید که چطور برخی از مدیران به نام سرمایه گذاری خارجی حاضر می شوند چنین کلاه گشادی را بر سر این صنعت که در واقع سرمایه همه ایرانی هاست بگذارند.حالا هی بگید مافیا در نفت وجود نداره...من کشفش کردم!