<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>روزگار</title>
<link>http://razmbar.blogfa.com/</link>
<description>نوشته های یک روزنامه نگار</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 04 May 2009 19:58:20 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title> بالاخره نقل مکان کردم</title>
<link>http://razmbar.blogfa.com/post-140.aspx</link>
<description>بالاخره وب سایتم هم بالا آمد.در مدتی که کار طراحی های آن تکمیل می شد ٬ آزمایشی چند مطلب نوشتم٬اما از دیروز تقریبا کار تمام شده و می شود به آن خانه نقل مکان کرد.البته هنوز هم کار دارد.مثلا بخش نظرات آن قابل آپلود کردن نیست اما می شود نظر گذاشت.امیدوارم همکار خوبم که زحمت طراحی وبسایتم را کشیده هرچه زودتر به این بخش هم رسیدگی کند و بقیه بخش ها هم به تدریج تکمیل شود.از همه دوستانی که در این مدت کامنت گذاشتند و سراغ وب سایت جدیدم را گرفتند تشکر می کنم.امیدوارم همچنان خواننده مطالبم باقی مانده باشند. این هم آدرس جدید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://vatankhah.ir/&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;http://vatankhah.ir&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;/&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 04 May 2009 19:58:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=razmbar&amp;postid=140</comments>
<dc:creator>razmbar</dc:creator>
<guid>http://razmbar.blogfa.com/post-140.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سلام و خداحافظ</title>
<link>http://razmbar.blogfa.com/post-139.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;آمدم بنویسم سلام و هم  بگویم خداحافظ بلاگفا. روزهای خوبی با هم داشتیم! به زودی و در سال ۸۸ با وبسایتم در خدمت دوستان هستم.از همه کسانی که در دو سال گذشته این وبلاگ و وبلاگ قبلی تر من را خواندند و نظر دادند٬ سپاسگذارم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن:آدرس وب سایتم را به دلیل اینکه طراحی آن کامل نشده٬ اینجا نمی گذارم.به محض آماده شده و بالا آمدن سایت هم اینجا اعلام می کنم و هم به دوستانم با اس ام اس خبر می دهم.بازهم ممنون! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 13 Mar 2009 11:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=razmbar&amp;postid=139</comments>
<dc:creator>razmbar</dc:creator>
<guid>http://razmbar.blogfa.com/post-139.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اعتراض</title>
<link>http://razmbar.blogfa.com/post-138.aspx</link>
<description> در اعتراض به عملکرد خودم در سه ماه گذشته تا اطلاع ثانوی اینجا نمی نویسم!   
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;             &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://omidomidi.persiangig.com/image/Stop.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Feb 2009 20:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=razmbar&amp;postid=138</comments>
<dc:creator>razmbar</dc:creator>
<guid>http://razmbar.blogfa.com/post-138.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوست</title>
<link>http://razmbar.blogfa.com/post-137.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;یکی از بهترین دوستانم را بعد از مدتها در &lt;A href=&quot;http://facebook.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#3399ff&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3300&gt;فیس&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt;بوک&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; پیدا کردم.باورش سخت است که به خاطر یک سوتفاهم دوستی قشنگ ما  ۷ سال تبدیل به کینه ونفرت شد.اگرچه از هفته گذشته به این طرف با هر شب  چت کردن و پرسیدن حال و احوال همدیگر تلاش می کنیم این اعتماد سلب شده را احیا کنیم اما پر کردن این فاصله زمانی بین ما کار سختی است.او ایران نیست و شایدبرای جبران این فاصله ها زمان زیادی را از دست داده باشیم٬با این حال من امیدوارم.خیلی امیدوار.چشم به آینده دوخته ام که روزی دوباره او بهترین دوست من شودو من بهترین دوست او.مثل گذشته.برای دیدنش هر شب چشم به صفحه یاهو مسنجر می دوزم که چراغش روشن شود٬ تا با هم به گفت و گو بنشینم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن:این آرزو را برای دوست دیگری هم دارم...اگرچه او دیگر رفته است.اما کاش روزی این نوشته را بخواند که هرگز تصوری که درباره من داشت٬درست نبود.من تلاش کردم دوست او باشم نه یک کلمه زیاد و نه یک کلمه کم!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Feb 2009 19:43:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=razmbar&amp;postid=137</comments>
<dc:creator>razmbar</dc:creator>
<guid>http://razmbar.blogfa.com/post-137.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک مرگ دیگر</title>
<link>http://razmbar.blogfa.com/post-135.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سرم را تا جایی که در توانم هست تو بالشم فشار می دهم که خوابم ببرد که لرزش گوشی موبایلم زیر بالش منو پس می زند.کورمال٬کورمال متن پیامک را که به پینگلیش نوشته شده می خوانم&quot;عزیزم بیداری؟&quot; دلم هری می ریزد٬یعنی چه اتفاقی افتاده که دخترعمه کوچولوی من(البته ۲۱ سالشه) بعد از مدتها پیامک فرستاده.حوصله تملق ندارم٬خیلی ساده می نویسم&quot;اره&quot; پیامک بعدی روشن تره&quot;از &quot;زندایی گیتی(زن عموی من) خبر داری؟&quot; حالا دیگر دلشوره ام تبدیل به واقعیت می شود.درست حدس زده بودم٬بازهم خبر مرگ...همیشه در مواجهه با اخباری که بوی مرگ می دهند اولین واکنش عصبی من سر درد است.سردردی که باید تا آخرین دقایق روز تحملش کنم.ساعتی بعد لباس پوشیده و جلوی آیینه ایستاده ام.رنگم پریده و لباس مشکی به تنم زار می زند.تا به کرج برسم هزار بار خودم را در آیینه می بینم تا مطمئن باشم که آنچه می بینم واقعیت دارد.چشمهای قرمز و ورم کرده عمویم اولین تصویری است که می بینم .بغلش  که می کنم سرم تیر می کشد و جیغ های ممتد دخترعموی کوچکم که مرا صدا می کند&quot;خاطره دیدی چه بلایی سرم اومد...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;زن عموی من خیلی شاد و پرانرژی بود.گاهی لبخندهاش تبدیل به قهقهه می شد که طرف مقابل را به خنده وا می داشت.با من که به پرانرژی بودن معروفم٬خیلی دمخور بود٬اما هیچ وقت فرصت پیدا نکردیم یک روز کامل باهم باشیم وگپ بزنیم.روابط فامیلی ما با عمویم تا یادم می اید سرد وبی رمق بوده.هر دو برادر(پدرم و عموم) همیشه از هم توقع داشتند٬ اما هیچ وقت برای هم قدمی برنداشتند.به همین دلیل خیلی کم زن عمویم را می دیدم. اما همان فرصت های کم وبا فاصله کافی بود که مجذوب رفتار و صحبت هاش شوم. او بگوید و من همیشه شنونده باشم.دوستش داشتم٬نه به خاطر اینکه زن عمویم بود٬بلکه به این دلیل که دوست خوبی بود که هیچ وقت فرصت نشد کشفش کنم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 15 Feb 2009 19:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=razmbar&amp;postid=135</comments>
<dc:creator>razmbar</dc:creator>
<guid>http://razmbar.blogfa.com/post-135.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سوتفاهم معانی</title>
<link>http://razmbar.blogfa.com/post-134.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چند روزی هست که می خوام یه چیزی رو بنویسم اما هر دفعه بنا به دلایلی نمی تونم.دیشب داشتم یه فیلم از زندگی&quot; ارنستو چه گوارا &quot; می دیدم.یه جایی چه گوارا به پارتیزان های جدیدی که به گروهشون می پیوندند می گه:&quot; از اسلحه ات مثل دوست دخترت نگه داری کن&quot; جا دیگه ای خطاب به پارتیزانها می گه:&quot;یک پاتیزان باید قبل از هر چیز عاشق باشه،همانطور که من هستم؛عاشق عدالت و انسانیت&quot; این دو جمله از این فیلم را خیلی دوست داشتم.به خصوص که منو یاد کسی انداخت که مدتی است به خاطر یه سوتفاهم رابطه ام با او تیره و تار شده.هرچند که خودم را به خاطر زود تصمیم گرفتن مقصر می دونم اما شاید ربط این دو جمله &quot;چه گوارا&quot; با اون دوستی که دیگه جوابم را هم نمی دهد، این باشه که گاهی ابزارهای نوشتن معانی دیگری دارند؛کاش بیشتر به معانی توجه کنیم،همین!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Feb 2009 20:03:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=razmbar&amp;postid=134</comments>
<dc:creator>razmbar</dc:creator>
<guid>http://razmbar.blogfa.com/post-134.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نوربخش</title>
<link>http://razmbar.blogfa.com/post-133.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;صبح وقتی ساختمان ایدرو را ترک می کردم٬با خودم این جمله را بلند بلند تکرار کردم که &quot;چه خوب شد که مسئولیت ویژه نامه ششمین سالگرد مرحوم دکتر نوربخش رییس کل فقید بانک مرکزی را پذیرفتم که باعث شد هم پای صحبت های دکتر کمیجانی بنشینم و هم دکتر نواب را بعد از مدتها ببینم.&quot;هردو کلی اطلاعات بسیار جالب از زندگی و افکار دکتر نوربخش دراختیارم گذاشتند که با وجود اینکه در دوره رییس کلی مرحوم نوربخش گاهی به حوزه بانک مرکزی سرک می کشیدم و از اخبار این حوزه بی اطلاع نبودم٬اما موضوعاتی که این دو مدیر باسابقه اقتصاد ایران مطرح کردند٬برایم تازگی داشت.کاش بابی باز می شد که خبرنگاران حوزه بانک بیشتر از افکار اقتصادی و سوابق کاری دکتر نوربخش اطلاع پیدا می کردند٬آنوقت همه چیز روشن تر می شد.البته من نهایت تلاشم را به کار می برم که حقایق زندگی کاری این مدیر موفق اقتصاد ایران را آشکار کنم٬به خصوص در حوزه اختلافاتی که در اواخر عمر با وزیر وقت امور اقتصادی و دارایی داشت.{هرچند که دکتر نواب قصد تدوین کتابی درباره مرحوم دکتر نوربخش را دارد}زیرا برخی ها دوست دارند از حافظه فراموش کار مردم استفاده بهینه کنند و افکار دیگران را به نام خود ثبت کنندبه همین دلیل نباید این موضوعات فراموش شوند.اینجاست که ذهن کاوشگر خبرنگاران باید همیشه مترصد باشد و سر بزنگاه آنها را اعلام کند.اگرچه متاسفم که بگویم من هم در این رابطه کوتاهی کردم.باید اردیبهشت و خرداد امسال٬که موضوعاتی چون کاهش نرخ ارز و نرخ بهره به اوج اختلاف نظرها رسیده بود٬حقایقی که امروز می دانم را می نوشتم.دکترنواب دوست صمیمی دکتر نوربخش بوده به طوری که آخرین ساعات عمر مرحوم نوربخش با هم بودند.او امروز از فشار کاری که در آخرین سال زندگی مرحوم نوربخش وارد شده بود روایت های بسیاری برایم تعریف کرد.او می گفت&quot;شش ساعت قبل از مرگش در حالی که داشتیم کنار ساحل با هم قدم می زدیم(مرحوم دکتر نوربخش در تعطیلات نوروز ۸۲ در نوشهر و براثر نارسایی قلبی درگذشت) به من گفت&quot;از اینکه  ابتدایی ترین موازین علمی و پیش پا افتاده ترین روشهایی که برای اقتصاد کشور ضروریست٬را نمی توانم تفهیم کنم٬خسته شده ام.&quot; کاش نوربخش امروز زنده بود و می دید که برخی ها تنها از سر لجبازی با او حاضر به پذیرش تصمیمات اش نبودند٬چه امروز چنین می کنند که آنزمان ساز مخالفش را می زدند!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;                    &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.iran-newspaper.com/1381/811114/html/110565.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن:کم کم فکر می کنم اینجا داره تبدیل به دفترچه خاطرات می شه٬دوست ندارم که خاطرات روزانه ام را اینجا بنویسم٬اما به دلیل اهمیت موضوع(البته برای من)ناچار شدم امروز هم روزنوشت کنم!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Feb 2009 19:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=razmbar&amp;postid=133</comments>
<dc:creator>razmbar</dc:creator>
<guid>http://razmbar.blogfa.com/post-133.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روز خوش شانسی</title>
<link>http://razmbar.blogfa.com/post-132.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امروز اگر روز شانس خیلی ها بود،حتما روز شانس من نبود.اگرچه از عجایب روزگار بود که راس ساعت مقرر بدون ثانیه ای کم یا زیاد به قرار مصاحبه که دفتر آقای سعیدلو بود،رسیدم،اما خوش شانسی من گویا بعد از خروج از دفترمعاون اجرایی رییس جمهور تبدیل به بدشانسی،آنهم از بدترین نوعش رسید.داشتم از اینکه نتیجه مذاکرات(به دلیل رقابت تنگاتنگ مطبوعاتی ویژه نامه های پایان سال از ارایه جزییات معذورم!) ثمر بخش بوده،تند و تند تلفن می زدم و گزارش می دادم که اول از همه پلیس شماره ام را برداشت؛ دقایقی بعد نزدیک بود به طرز وحشتناکی تصادف کنم،به ترافیک سنگین سئول برخورد کردم و با نیم ساعت تاخیر به قرار مصاحبه بعدی رسیدم و از همه قشنگ تر اینکه هنگام پارک خودرو،سیم براکد(که نمی دونم چی چی هست؟!) در رفت و ماشینم در حالت دنده عقب باقی ماند.حالا من مانده بودم و جمع کردن این همه خوش شانسی.تلفن همراهم مدام زنگ می خورد اما هیچ کدام خبر نمی دادند که امداد خودرو در راه است.یکی می گفت بدو برس که دیر شد الان آقای خاتمی رسما اعلام کاندیداتوری می کند.دیگری می گفت که من منبع آگاهم! و خبر کاندیداتوری &quot;قالیباف&quot; رو اینجوری بنویس. یکی می گفت&quot;خانم وطن خواه قرار مصاحبه تون کنسله&quot; و همینطوری بدشانسی.از همه بدتر وقتی بود که با کلی شرمندگی در حالی که ماشینم درست مقابل دفتر آقای دکتر نواب خراب شده بود،زنگ زدم و عذرخواهی کردم که نمی توانم مصاحبه را انجام بدهم.بعد من مانده بودم و استرس کار که باید امروز انجام می دادم.قرارهای بعداظهر که شامل مصاحبه با دکترشریف زادگان و تماشای فیلم&quot;درباره الی&quot; بود را به هم زدم و همینطور زل زدم به ترافیک ولی عصر.امداد خودرو رفته بود که نیم ساعته قطعه مربوطه را تهیه کند و با خود بیاورد اما آوردن قطعه همان و ماندن من به مدت 6 ساعت روبروی خیابان جام جم همان.شاید 6 ساعت وقت کم داشتم تا آخرین سخنرانی مرحوم دکتر نوربخش راچندبار بخوانم.به اندازه همان 6 ساعت هم فکر کردم؛البته به انتخابات و وقایع روز.اما فکر بازیگوش گاه همراه با نگاه ؛ به پیاده روهای ولی عصر کشیده می شد که جریان زندگی را به من یادآوری می کرد.هوا که تاریک شد،درحالی که چراغهای رقصان ماشینم بر پشت جرثقیل دور می شد، سوز سرمای زمستان به من یادآوری کرد که هنوز زندگی جریان دارد و پیاده راه افتادم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Feb 2009 19:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=razmbar&amp;postid=132</comments>
<dc:creator>razmbar</dc:creator>
<guid>http://razmbar.blogfa.com/post-132.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تردید</title>
<link>http://razmbar.blogfa.com/post-130.aspx</link>
<description>این روزها خیلی ها نسبت به خیلی کارها تردید دارند.تردید از اینکه راهی که می روی به قول معروف به &quot;ترکستان&quot; نباشه (البته جسارت به ترک ها نباشه این ضرب المثل بود).این تردید داشتن لحظه به لحظه در تمام تصمیم گیری ها همراه است.من هم تردید دارم.نسبت به خیلی آدمها و خیلی کارها...اما با تردید زندگی می کنم٬شاید چاره ای جز این نباشد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Feb 2009 06:12:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=razmbar&amp;postid=130</comments>
<dc:creator>razmbar</dc:creator>
<guid>http://razmbar.blogfa.com/post-130.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تا فردا</title>
<link>http://razmbar.blogfa.com/post-129.aspx</link>
<description>نمی نویسم تا فردا که به انتظارها پاسخ دهی&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Feb 2009 12:57:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=razmbar&amp;postid=129</comments>
<dc:creator>razmbar</dc:creator>
<guid>http://razmbar.blogfa.com/post-129.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
